عدد شیطان

 

اگر شما به دقت فیلم هایی با مضامین شیطانی و مرگ و روح را مشاهده کرده باشید مطمئنا به کارگیری عدد ۶۶۶ در این گونه فیلم ها شما را متعجب می کند. این موضوع ما را بر آن داشت به کاوش در اسرار ۶۶۶ بپردازیم .

۶۶۶ را علامت ابلیس نامیده اند و این شهرت را از کتاب وحی (فصل ۱۳، شعر ۱۸، برای کامل بودن) به دست آورده است. مشخصات جالبش همواره مورد توجه ریاضیدانان بوده است.  اکنون به طور خلاصه چند ویژگی ریاضیاتی عدد ۶۶۶ را بیان می کنیم.

 

عدد ۶۶۶ به سادگی از جمع و تفریق توان های ششم سه عدد آغازین به دست می آید .

36 + 62 - 16 = 666

همچنین این عدد برابر است با مجموع ارقام خود باضافه جمع توانهای سوم ارقامش .

63  + 63  + 63   + 6 + 6 +6 = 666

تنها پنج عدد صحیح مثبت با چنین خاصیتی وجود دارند. آنها را پیدا کنید .

جمع توانهای دوم ۷ عدد اول برابر است با ۶۶۶.

17۲ +  13۲ + 11۲ + 7۲ + 5۲ + ۳۲ + ۲۲ = 666

جمع ۱۴۴ رقم ابتدایی عدد پی برابر ۶۶۶ است. نکته جالب اینجاست که :

(6 + 6) × (6 + 6) = 144

۶۶۶ یکی از دو عدد صحیحی میباشد که برابر مجموع توانهای سوم از ارقام توان دوم خویش باضافه مجموع ارقام توان سومش است. یعنی:

443556 = 6662

295408296 = 6663

( 6 + 9 + 2 + 8 + 0 + 4 + 5 + 9 + 2) + ( 63 + 53 + 53 + 33 + 43 + 43 ) = 666

۲۵۸۳ عدد دیگریست که دارای این خاصیت میباشد.

مجموع ۶۶۶ عدد اول حاوی عدد ۶۶ میباشد

66659 × 23 = 1533157 = 4973 + 4969 + ... + 11 + 7 + 5 + 3 + 2

دقیقا دو راه برای قرار دادن علامت “+” در رشته ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ داریم تا ۶۶۶ حاصل شود در صورتیکه تنها یک راه برای رشته ۹۸۷۶۵۴۳۲۱ وجود دارد.

89 + 567 + 4 + 3 + 2 + 1 = 666

9 + 78 + 456 + 123 = 666

21 + 543 + 6 + 87 + 9 = 666

۶۶۶ مقسوم علیه ۱۲۳۴۵۶۷۸۹+۹۸۷۶۵۴۳۲۱ میباشد.
عدد اسمیت عدد صحیحی است که مجموع ارقامش برابر است با مجموع ارقام عوامل اول خودش. ۶۶۶ یک عدد اسمیت است. زیرا:

37 × 3 × 3 × 2 = 666

7 + 3 + 3 + 3 + 2 = 6 + 6 + 6

تابع Phi(n) در نظریه اعداد عبارت است از تعداد اعداد کوچکتر از nکه نسبت به n اولند. قابل توجه است که:

Phi (666) = 6 × 6 × 6   

Renaissance رنسانس

  • به كارگرداني: Christian Volckman
  • محصول:2006 فرانسه و انگلستان و لوكزامبورگ
  • ژانر:علمي تخيلي.مهيج.
  • زمان:105 دقيقه
  • رنگ: سياه و سفيد
  • رده بندي سني :R  افراد زير 13 سال به همراه والدين تماشا كنند
  • نويسنده(فيلمنامه): Mathieu Delaporte , Jean-Bernard Pouy
  • تهيه كننده: Timothy Burrill .... co-producer
  • Jake Eberts .... executive producer
  • Lilian Eche .... executive producer
  • Ilann Girard .... executive producer
  • Louise Goodsill .... executive producer
  • Ralph Kamp .... executive producer
  • Roch Lener .... producer
  • Ariane Payen .... executive producer
  • Aton Soumache .... producer
  • Alexis Vonarb .... producer 
  • موسيقى: Nicholas Dodd
  • تدوين: Pascal Tosi (chief film editor)
  •  

  • خلاصه داستان
  • در سال 2054 پاریس به شهری تبدیل شده است که تحت سیطره یک کمپانی بزرگ می باشد و همه چیز در این شهر تحت کنترل بوده و هر حرکتی ثبت می گردد. دختری جوان از دانشمندان کمپانی گم می شود و خواهرش به پلیس مراجعه می کند تا وی را بیابد. بارتلمی کاراس یک کاراگاه ورزیده و باتجربه مامور یافتن دختر جوان می شود. در راه تحقیقات شاهدان ماجرا و کسانی که بنحوی دارای اطلاعاتی هستند یک به یک از سر راه برداشته می شوند ولی بارتلمی دست بردار نیست و به جلو می رود. وی با دنیایی زیرزمینی مواجه می شود تا اینکه به دختر دست می یابد ولی با حقایقی دیگر روبرو می شود و رد کمپانی را در این ماجرا پیدا می کند 
  • بازگشت به سوی گذشته
  • سينماي مصنوعي
  • بشر به سرعت نور در حال پيشرفت به سوي اينده و تكنولوژي است و اين حقيقتي است كه نميتوان انرا كتمان كرد صنعت سينما هم از اين قائده مستثنا نبوده و اتفاقا سينما خيلي زودتر از بشر كرات ناشناخته .موجودات فضايي.و سالهاي اينده زندگي انسان را در قالب فيلمهايي نظير سولاريس .نشانه ها.جنگ ستارگان به خود ديده است .اما بايد فيلم رنسانس را درست مثل نامي كه دارد رنسانسي در صنعت سينما به شمار برد.ما از ديدن فیلم رنسانس يك حس غريبي پيدا میکنیم و خودمان را به عنوان بیننده  در ان جهاني كه كريستين وولكمن ترسيم كرده است میبینیم! واقعا با پيشرفت بشر به سوي علم ان معنويت روح ادمی كه همواره فطرت طلب بوده  در حال نابودي است.حالا که بشر و انسان امروزي ميتواند با لقاح مصنوعي صاحب فرزند شود ....با همانند سازي مصنوعي مشابه خود را داشته باشد .حالا كه هوش مصنوعي و انسان مصنوعي زير سايه پست مدرن ظهور كرده و همه اجزاي طبيعي عالم هستي در حال مصنوعي شدن هستند .شايد تصور اينكه در اينده فيلمهاي سينمايي بدون حضور بازيگر واقعی و با بازيگران مصنوعي ساخته شود كمي نگران كننده باشد.ما در فيلم رنسانس هر انچه كه در سينماي الفرد هيچكاك .سينماي دي پالما و....ساير بزرگان سينما ديده ایم را خواهیم دید .رنسانس با اين كه اصلا در بطن و در واقعيت يك فيلم سورئاليستي است .اما اين فيلم به قدري واقعي است كه گاه انسان مرز رئال و سورئال را گم ميكند  
  • در يك این چنین فيلمي با اين فضاي تعليقي يا مصنوعي كه در اينده اتفاق مي افتد شايد بايد منتظر موضوع جديدي باشيم اما اين طور نيست مسئله مرگ و زندگي و حيات جاويدان هدف اصلي فيلم است.در سكانسي از فيلم يكي از شخصيت ها ميگويد كه :بدون مرگ زندگي بي معناست..و اين پيام اصلي فيلم است .اما براي اينكه متوجه بشويم كه طراحي اين فضاي جديد مصنوعي ريشه در كجا دارد .بهترين پاسخ ما همان كلمه رنسانس است كه در آثار فكري و تفكر نويسندگان و شاعران و فيلسوفان رنسانس بوجود امده .انها اين فضا ها را از قبل طراحي كردند و با همين تفكرات رنسانس كه به معني احيا و تجدد است در اواخر قرون چهاردهم شكل گرفت.رنسانس در واقعه يك نوع بازگشت است به سوي ادب و هنر .ما در فيلم رنسانس هم شاهد همين بازگشت هستيم .كريستين وولكمن همان انسانهاي قرن چهارده را با همان عقايد در قالبي انسانهايي مدرن نمايش ميدهد .در فيلم رنسانس انسانها ميخواهند احيا شوند و تجدد پيدا كنند .اما خوب يكسري اعتقادات همواره مانع از اين تجدد گرايي است .درست مثل زماني كه چهره لائورا معشوقه پتراگ در قرن چهارده (پتراگ يكي از طراحان بزرگ رنسانس ) از نظر كليسا تصويري زني بود شيطاني و عامل گناه كه در اثرات اين هنرمند بزرگ وجود داشت.و شايد او اولين هنرمندي بود كه زن در اثار او داراي مقام و منزلت والايي بود .و یا لئوناردو داوینچی در نقاشیهایش که چهره ها را بر اساس حالت روانی افراد ترسیم میکرد و بزرگان دیگری مثل میکل انژ که یک تندیس گر بزرگ بود و همواره در اثارش انسان همیشه برهنه بود و شاید این برهنگی نشانه ازادی فرد و انسان در تفکرات میکل انژ بو ده است .
  • با توجه به مثالهاي ذکر شده ما در فيلم رنسانس بواقع يك رنسانس جديد را در اخرالزمان ميبينيم و به همراه ان اومانسيسم و نهضتهاي بزرگ ديگري در اين فيلم اتفاق مي افتد ...فرق رنسانسي كه در فيلم اتفاق مي افتد با رنسانسي كه در قرون وسطي اتفاق افتاده فقط در زمان و مكان است .حالا به جاي عقايد سرسختانه كليسا و .....انسانهايي امده اند كه داراي همان عقايد هستند البته انسانهاي مدرني كه اين بار براي جاويدانه شدن خود مثل قرون وسطي جنايات زيادي را مرتكب ميشوند .در هر حال كريستين وولكمن دوباره ما را به ياد اثاري از ژان پیر ژونه هموطنش مي اندازد كه همواره در بسياري از فيلمهايش جهاني نابود شده از دست بشر را نمايش ميدهد .و اين موضوع و ديدگاه اخرالزماني را در كارگردانان فرانسوي ديگري و در كل در سينما فرانسه قبلا هم ديده بوديم .شايد اين تفكرات با تفكرات دانشمند بزرگي مثل boileau فرانسوي كه استاد مكتب كلاسيسيم بود بدون ربط نباشد!چون كه يكي از اصول مكتب كلاسيسيسم تقليد از طبيعت است .و شايد اين موضوع با فيلمهاي اخرالزماني كارگردانان فرانسوي نظير ژان پیر ژونه كه معمولا در فيلمهايش از طبيعت چيزي باقي نمانده است سازگار باشد!...به هر حال و در اخر بگويم كه فيلم رنسانس شايد انقلابي باشد در صنعت سيما و خصوصا فيلمهاي انيميشن كه روز به روز در حال پيشرفت ميباشند. 
  • نقد تكنيكي
  • فيلم رنسانس اولين فيلم بلند كريستين وولكمن محسوب ميشد كه با با بودجه اي نزديك به چهاردو نيم ميليون يورو ساخته شده است.فيلم با اينكه يك انيميشن است اما به شيوه شگفت انگيزي شبيه به فيلمهاي واقعي است و بيننده هر گز اين تصور را نخواهد كرد كه مشغول تماشاي يك كارتون است!در اين فيلم از سبكي كه براي ساختن دموي بازيهاي رايانه اي و يا بعضي از بازيهاي رايانه مثل:بازيهاي معروفي مثل :ويتكونگ..مكس پين ....استفاده شده است .يعني در واقع از هنرپيشه زنده استفاده ميشود و بعد با افكتها و جلوه هاي بصري يك شخصيت جديد ظهور ميكند جزئيات دقيق و حركات پيچيده و ظريف عناصر كامپيوتري با ظاهر ساده و تخت و حركات به نسبت محدودتر شخصيت‌ها تصاویر جذابي را ايجاد كرده‌اند. در اين روش از تلفيق فيلم زنده و  تكنولژي سي‌جي‌آي استفاده شده است 
  • فيلم رنسانس يك فيلم سياه و سفيد است و شايد بتوان گفت كه فیلم نقاشی متحرک و با حالتی نزدیک به سیاه قلم می باشد اين فضا تاريك و تصاوير با كنتراست بسيار بالا تا حد قابل قبولي خوب از كار در امده و به خوبي ميتواند ان حس داستاني فيلمهاي پر رمز و راز و معماگونه را به بيننده انتقال بدهد سياه و سفيد رنگهايي هستند كه با به خودي خود نشان گر نماد خوب و بد تاريك و روشن زشت و زيبا و هستند .و اين نماد ها ميتواند نشان گر شخصيت دروني انسان باشد و به درستي كه کریستین وولکمن در نمايش شخصيت هاي فيلم خود از اين نماد گرايي و تركيب رنگها استفاده ميكند
  • .فيلمبرادي اين فيلم بسيار عالي است . نماهايي كه از اين فيلم ميبينم در بعضي مواقع از دور فيلمبرادري ميشود و همين موضوع به هرچه واقعي نشان دادن تصاوير كمك ميكند.اما در مورد اين سبك و پيدايش اين شيوه شايد ماهيرو مائدا كارگردان ژاپني از بزرگان انيمه جهان باشد «آنيمه» يك واژه ژاپني است كه، به‌طور عام معادل «نقاشي متحرك» و قلب واژه انگليسي «اَنيمِيشِن» است. اين كلمه تا اوايل دهه 1980 به همان معناي كلي خود مورد استفاده قرار مي‌گرفت. اما از آن زمان به بعد و با رشد كمي و كيفي هنر كارتون‌سازي ژاپن و افزايش مداوم مخاطبان اين فيلم‌ها در جهان مترداف با «نقاشي متحرك توليد ژاپن» شد. اما آنيمه در اين حد باقي نماند. از سويي ويژگي‌ها و سليقه‌هاي صنعت كارتون‌سازي ژاپن از تكنيك و نحوه طراحي و جزئيات صوتي تصويري آنها گرفته تا نحوة داستان‌سرايي و شخصيت‌پردازي‌شان در ميان انبوه داد و ستد‌هاي فرهنگي جهان در دهة 1990 به خارج از مرزهاي آن كشور صادر شد. ماهيرو مائدا هم قبلا فيلمي را با عنوان رنسانس دوم ساخته بود كه البته او در فيلمش بيشتر از روش سنتي تلفيقي مناسب ميان گرافيك كامپيوتري و انيميشن دستي استفاده كرده بود .به هر حال ديدن فيلم رنسانس خالي از لطف نخواهد بود .و مطمئنا پس از تماشاي اين فيلم تجربه جديدي را از دنياي سينما خصوصا سبك انيميشن بدست خواهيم اورد
  • گلهاي پژمرده( Broken Flowers )

    نويسنده و كارگردان : جيم جارموش ( Jim Jarmusch )
    بازيگران :
    بيل موري ( Bill Murray )
    جفري رايت ( Jeffrey Wright )
    شارون استون ( Sharon Stone )
    جسيكا لنژ ( Jessica Lange )
    فرانسيس كانروي ( Frances Conroy )
    اكران : 5 آگوست 2005

     

    پذيرفتني و قابل فهم :

    «دان جانسون» مردي ساده و مجرد است كه دلداده اش «شري» او را ترك كرده است. نامه اي اسرارآميز به دست جانسون مي رسد كه پسر 19 ساله دان در جستجوي پدر است. دان شروع به تحقيقات مي كند و از نزديكترين دوست و همسايه اش كمك مي طلبد. در اين راه با دوستان گذشته ملاقات مي كند و با گذشته خود روبرو مي شود.

    «گلهاي پژمرده» قصه عجيب و غريبي دارد كه فقط كارگردان مستقلي نظير جيم جارموش مي تواند آنرا به سبك هاليوودي بسازد. گلهاي پژمرده يك فيلم جاده اي است. جارموش با بهره گيري متعادل از كمدي و درام تماشاگر را به سفري از زمان حال به گذشته مي برد تا يادآور شود گذشته از ياد رفته است و راهها به هيچ كجا منتهي نمي شوند. تماشاگراني كه پايان سرراست را دوست دارند گلهاي پژمرده را فيلمي نااميد كننده خواهند يافت.

    فيلم داستاني را بازگو مي كند اما تصميم گيري نمي كند نيازي هم به اين كار نيست. در پايان حل رازهاي گلهاي پژمرده نامناسب جلوه مي كند. توجه تماشاگر در طول فيلم معطوف طي طريقي است كه فيلم آنها را همراه خود مي كند، اما در پايان راز اصلي سر به مهر مي ماند. گلهاي پژمرده متعلق به بيل موري است. باقي بازيگران صحنه هاي معدود دارند. ژولي دلپي و تيلدا سوئينتن آنقدر حضور كوتاهي برابر دوربين دارند كه به دشواري قابل تشخيص هستند

    بيل موري براي ايفاي نقش اصلي نيازي نداشت تا تلاشهاي ويژه اي انجام دهد. جارموش بخوبي نقاط قوت موري را مي داند. بنابراين در اين فيلم شخصيتي شبيه «باب» در «گمشده در غربت» ساخته سوفيا كاپولا از او مي بينيم. وي تلخ است و كمتر از خود احساسات نشان مي دهد اما لحظاتي وجود دارد كه تماشاگر پي به تحولات دروني او مي برد. جيم جارموش ضرب آهنگ خاص خود را در فيلم حذف كرده است. در دستان كارگرداني ديگر شايد گلهاي پژمرده تبديل به يك كمدي عجيب و غريب مي شد، اما جارموش تمام وجوه طنز را فداي داستان نمي كند و از ابتدا تا انتها تماشاگر را تحت تاثير قرار مي دهد.

    «گلهاي پژمرده» داستان مرد ميانسالي است كه مي كوشد با گذشته اي مواجه شود كه شايد باعث افسوس اوست. شايد تماشاگري به غلط فيلم را پر رمز و راز تلقي كند و در نهايت نااميد شود. پرسشي كه دان در اين طي طريق خودشناسي از خود مي پرسد اين است :« آيا من فرزند پسري دارم؟»

    گلهاي پژمرده با لحني پر رمز و راز انگيزه اي براي دان ايجاد مي كند تا دست به سفر بزند. جيم جارموش كارگردان جريان روز هاليوود نيست و ابدا وانمود هم نكرده است. علاقمندان فيلم مستقل او را پيشرو مي دانند. فرانسويها به او عشق مي ورزند. شايد گلهاي پژمرده پذيرفتني ترين و قابل فهمترين فيلم جارموش تا به امروز باشد. فيلم به اندازه كافي احساسات و طنز دارد كه براي تماشاگر بي علاقه به فيلمهاي هنري دست يافتني باشد.قدرت بازيگري بيل موري به فروش گلهاي پژمرده لطمه نزده است. اين فيلم بي نقص نيست. صحنه هاي طولاني كه مي تواند حوصله تماشاگر ار سر ببرد. گلهاي پژمرده برنده جايزه بزرگ هيات داوران جشنواره كن سال گذشته نيز هست.

    بزرگراه گمشده (lost highway) لینچ و تئوری شناخت

                                                              معرفت شناسی شعبه ای از فلسفه است که بعضی آن را همان فلسفه شناخت می دانند وبه طور کلی مربوط می شود به این که چه می دانیم و چه طور می دلنیم.معرفت شناسی علم فهم دانش است .(عاملی:1385) معرفت شناسی شاید درک و فهم خودمان و پیرامون خودمان هم باشد.

    من تلاش کردم در این نئشتار با رویکرد شناختی به تحلیل و شناخت هر چه بیشتر فیلم بزرگراه گمشده  که فیلمی پست مدرن است بپردازم .در ابتدا به معرفی فیلم و کارگردان آن دیوید لینچ پرداختم و پس از معرفی این سینماگر سینمای دو دهه اخیر سینمای آمریکا و شرح خلاصه فیلم ، رویکرد فلسفی اسلاوی ژیژک در مورد بزرگراه گمشده را برسی کردم و بعد رابطه این فیلم که نه فقط مهمترین فیلم لینچ بلکه از برجسته ترین آثار سینمای جهان در بیست سال گذشته است را با جامعه ایران و شباهت آن با شاهکار صادق هدایت ، بوف کور بررسی کردم و همچنین این فیلم را از منظر رسانه ای هم مورد نقد و بررسی قرار دادم.

     

    لطفا به ادامه مطلب بروید:

    ادامه نوشته

    نظری بر فیلم Gone Baby Gone

       ابهام اخلاقی، ستاره واقعی نخستین تجربه کارگردانی بن افلک است. «رفته عزیزم رفته» قصه‌ای بی‌تکلف و بی‌ریاست آمیخته با هیجان و تعلیق در رابطه با پیمان‌شکنی و خیانت. «رفته عزیزم رفته» اقتباسی ست از رمان دیگر نویسنده «رودخانه مرموز»، دنیس لهان. داستان فیلم که در دورچستر شهر بوستون می‌گذرد تصویری ست غم‌انگیز و متاثرکننده از طبقه کارگر پائین شهری که در باتلاقی از سختی‌ها، مشکلات، ناملایمات و عقده‌های روانی فرو رفته و هر بار نیز با امواج جدیدی از ناملایمات و مشکلات روبرو می‌شود.
    پاتریک کنزی کارآگاه خصوصی 31 ساله و جوان (کیسی افلک، برادر کارگردان) به همراه دوست و همکارش انجی گنارو (میشله موناهان) در یک بلوک ساختمانی در بوستون زندگی می‌کنند. پاتریک و انجی به دلیل آن‌که خود را فاقد تجربه لازم می‌دانند از قبول پرونده‌های پیچیده خودداری می‌کنند. آن‌ها بیشتر دوست دارند تا با کسب تجربه بیشتر همچنان پیگیر حل و فصل پرونده‌هایی با موضوعات ساده‌تر باشند. ادامه داستان، در یک صبح زود بی/بئاتریس (امی مدیگان) پریشان احوال و مضطرب و همسرش لیونل مک ریدی (تیتوس وِلیوِر) به درب منزل پاتریک و انجی آمده و از آن‌ها درخواست کمک می‌کنند. از 3 روز پیش خواهرزاده چهار ساله لیونل به اسم آماندا که با مادر مجردش هلن (امی رایان) زندگی می‌کند ناپدید شده است. احتمال ربوده شدن بچه وجود دارد. جک دویل (مورگان فریمن)، رئیس پلیس منطقه، با وجود تمامی تلاش‌ها و کوشش‌های واحد ضد تبهکاری‌اش از عدم پیشرفت در روند پرونده آماندا به شدت ناراضی ست. بی و لیونل معتقدند که پلیس به اندازه کافی در این مورد تلاش نمی‌کند و به همین دلیل خواهان استفاده از خدمات پاتریک و انجی به موازات بازجویی و رسیدگی پلیس هستند. پاتریک و انجی تمایلی به قبول این پرونده ندارند اما با اصرار بی و لیونل می‌پذیرند. پاتریک و انجی در ادامه تلاش‌های‌شان برای کشف راز ربوده شدن آماندا با مخالفت‌هایی از جانب هلن، جک دویل و دو مأمور رسیدگی به پرونده روبرو می‌شوند. دویل با بی‌میلی با ادامه تحقیق پاتریک و انجی در کنار دو افسر پلیس مامور رسیدگی پرونده، رمی برزانت (ادهریس) و نیک پول (جان آشتون) موافقت می‌کند. این گروه 4 نفره به زودی اطلاعاتی در رابطه با گم شدن میزان قابل توجهی پول یکی از فروشنده‌های دارو و مواد مخدر و دوستی و ارتباط او با مادر آماندا کسب می‌کنند.

    به نظر می‌رسد میان خشم و نفرت، اوقات تلخی، غیظ و تغیر و اهانت‌های دویل، بی‌احترامی و پرخاشگری‌های رمی و نیک، کیف پول و هلن رابطه‌ای وجود داشته باشد. تمامی آدم‌های اطراف، پاتریک و آنجی را به بهانه این‌که تجربه لازم را ندارند از ادامه تحقیقات‌شان باز دارند اما پاتریک بدون تزلزل و تغییر عقیده‌ای به جستجوهای خود ادامه می‌دهد. اگر چه همه چیز پیچیده و غیر قابل حل به نظر می‌رسد اما پاتریک و انجی مصمم به پرده برداشتن از راز ناپدیدشدن آماندا هستند.
    بعد از دیدن فیلم باید هوش و توانایی بن افلک را تحسین کرد. او برای نخستین تجربه کارگردانی‌اش یک رمان بسیار محکم و قدرتمند را انتخاب کرده است. انتخاب چنین رمانی هم نشان از جسارت افلک دارد و هم میزان موفقیت او در نخستین گام را چند برابر کرده است. افلک خودش بزرگ شده بوستون است و داستان رمان دنیس لهان هم در بوستون می‌گذرد. افلک هم نشان می‌دهد که چه خوب شهر زادگاهش را می‌شناسد و آدم‌هایش را درک می‌کند و به بهترین شکل ممکن ضرباهنگ زندگی در این شهر همراه با آدم‌هایش را به تصویر کشیده است. او فیلمش را به مفیدترین شکل، با حداقل امکانات فنی و به شکل مقرون به صرفه و ارزان تمام کرده است. ساختار فیلم تقریباً بی‌عیب و نقص و بدون زوائد است. آرام، اما جذاب و بدون سکته پیش می‌رود و ذهن تماشاگر را کاملاً درگیر حوادث و ماجراهای فیلم می‌کند. «رفته عزیزم رفته» فیلمی ست که پیچ و خم‌های دراماتیک خود را بیشتر از تضادهای اخلاقی می‌گیرد تا ساختار و ترفندهای روایی و سینمایی. «رفته عزیزم رفته» با الگو قراردادن بهترین فیلم‌های ژانر درام جنایی، کاراکترهای خود را از همان ابتدا خیلی خوب معرفی می‌کند و پیش می‌برد. فیلم تماشاگر خود را مانند پاتریک و انجی درگیر دو وجه اساسی و عقلی‌شان می‌کند و آن‌ها را وا می‌دارد تا به پاره‌ای پرسش‌های کلیدی درباره اخلاق، ارزش‌های زندگی، چگونگی رفتار با کودکان و کیفیت زندگی کودکان بیندیشند. فیلم زمانی جذاب تر می‌شود که به شکلی تحسین برانگیز و بسیار ظریف رازهای قصه‌اش را مطرح، حفظ و به تدریج و به آرامی بازگشایی می‌کند.

    رفته عزیزم رفته» شاید فیلم پیچیده‌ای باشد اما فیلم سرگرم کنند‌ه‌ای هم هست. قصه فیلم با توجه به پیچش‌هایی که دارد اصلاً قابل پیش بینی نیست و در پایان تماشاگرانش را شگفت‌زده می‌کند.
    کیسی افلک با آن نگاه مغموم و نگران دومین تجربه بازیگری‌‌اش را بعد از «ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل» با موفقیت پشت سر گذاشته. شاید نقش کیسی در این فیلم کم اهمیت‌تر از «ترور جسی جیمز ...» باشد اما موثرتر و قدرتمندانه‌‌تر است. میشله موناهان هم در نقش انجی، بسیار دوست داشتنی و قابل قبول است. تواضع و فروتنی او در طول فیلم پذیرفتنی ست و همذات‌پنداری کامل تماشاگر را برمی‌انگیزد. نخستین تجربه افلک در مقام کارگردان جای پای او را به عنوان یک فیلمساز خوش‌آتیه ثابت کرده و نوید حضور موفق او را در آینده می‌دهد.

    معرفی کتاب

    جاناتان مرغ دریایی ( ریچارد باخ )

    ترجمه : لادن جهانسوز تصاویر

    نشر : بهجت

    درجه کیفی : الف

    چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده‌ای را متقاعد کنی که آزاد است؟

    بهشت یک مکان نیست؛ یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن!

    ما از چهاني به جهاني ديگر پرواز كرديم كه بسيار همسان يكديگر بودند"

    فراموش كرديم" كه از كجا امده بوديم وتوجهي نداشتيم كه به كجا

     مي خواهيم برويم براي لحظه ها زندگي مي كرديم. ايا هيچ

     انديشه كرده اي بيش از انكه پي ببري در زندگي چيزي ارزشمند تر

    از خوردن"ستيزه كردن "ويا قدرتمندي در گله وجود دارد 

    ما  ميبايد چند گونه زندگي را گذرانده باشيم؟

    این کتاب سمبولیک را بخوانید و تفکر کنید

    معرفی کتاب

    تقسیم  ( پیرو کیارا )

    ترجمه : مهدی سحابی

    نشر : مرکز

    درجه کیفی : ب

    سه خواهر تتامانتزی که چندان بهره ای از زیبایی  نبرده اند و بعد از مرگ پدرشان هنوز بدون همسر در خانه ی پدریشان زندگی می کنند و ترشیده شده اند تا اینکه  امرتزیانو پا به خانه میگذارد.«تقسیم» زمانی اتفاق می افتد که به شیوه ای غیر معمول امرتزیانو به عنوان همسر میان سه خواهر تقسیم می شود...

    این کتاب با چاشنی طنز و انتقاد به فاشیسم و مذهب بسته نوشته شده است ٫ یک شاهکار ادبی نیست اما خواندنش جالب است ٫ البته کتاب متنی پر کشش و جذاب دارد و زمین گذاشتنش سخت است.

    معرفی کتاب

    صد سال تنهایی  ( گابریل گارسیا مارکز ) 

    ترجمه : کیومرث پارسای

    نشر : آریابان

    درجه کیفی : الف

     

    رمانی از گابریل گارسیا مارکز (1) (1928-   )، نویسنده کلمبیایی، که در 1967 منتشر شد. این شاهکار، که با نبوغ غریبی رمانهای بزرگ ادبیات امریکای لاتین را از آغاز تاکنون با طنز تقلید می­کند، با شعر و قدرت ابداعی بی­نظیر همه مسائل این قاره غنی و آشفته را باهم ترکیب می­کند: صحنه رمان یک دهکده استوایی و خیالی کلمبیا است با عنوان ماکوندو (2)، که تنها افتاده در میان آشغالها، دریا، و یک کوهستان غیرقابل عبور، که در آن گرما، خشونت، و تنبلی گیاهی دست در دست هم می­نهنند تا تخیل انسان را به هذیان وادارند و تنهایی او را آشفته کنند. خانواده بوئندیا (3)، که خانواده­ای نمادین است در کتاب مظهر سرنوشت امریکا است. همراه با خوسه آرکادیو بوئندیا (4)، پایه­گذار خانواده، است «آنروزها، ماکوند و دهکده­ای بود با قریب بیست خانه از نی و خاک رس، و در کنار رودخانه­ای بنا شده بود که آبهای شفاف آن در بستری از سنگهای صاف، سفید، و به درشتی تخم­مرغهای ماقبل تاریخ جریان داشت.» هرسال، ملکیادس (5)، رئیس یک طایفه کولی، تازه­های قاره دیگری را به بوئندیا هدیه می­دهد: آهن جادویی که فلزات دیگر را به سوی خود می­کشد؛ ذره­بینی که فواصل را از میان برمی­دارد و آتش روشن می­کند؛ جعبه­ای که در زیر آفتاب الماسهای سرد براق می­سازد؛ دستگاهی که تصویر مردم را تهیه می­کند و شاید در آینده بتواند از خدا هم عکس بردارد، تا دیگر احتیاجی به دلایل هستی­شناختی نباشد ...

    این کتاب برنده نوبل در سبک رئالیسم جادویی نوشته شده و بسیار بسیار خواندنی و جالب است

    نکته: ترجمه بهمن فرزانه انتشارات امیرکبیر بهترین ترجمه است اما زمان نشرش به دوران قبل از انقلاب بر می گردد اما ترجمه پارسای نیز که مستقیم از متن اصلی ترجمه شده بسیار دلنشین است اما خوب سانسور شده است اما بخوانیدش و لذت ببرید

    هنر مینیمال چیست؟

    هنر مینیمال شاخه ای از هنرهای مختلف - بخصوص نقاشی و موسیقی و معماری - است که حدودآ از دهه 1960 بطور رسمی پای به عرصه هستی نهاد. در این سبک هنری، المانهای سازنده اثر تا حد ممکن به سمت المانهای پایه ای تنزل پیدا میکنند. در نظر داریم راجع به این سبک هنری در موسیقی صحبتی داشته باشیم اما برای درک بهتر، پیش از بحث ورود به بحث موسیقی، نگاهی داریم به این موضوع در سایر رشته های هنری.

    هنر مینیمال از مهمترین حرکتهای هنری پس از جنگ جهانی دوم بشمار می آید که در آمریکا شکل گرفت و تاثیر بسیار زیادی در فعالیت های طراحان، معماران، موسیقیدانان، نقاشان، نویسندگان و ... گذارد.

    نقاشی مینیمال
    یک اثر نقاشی مینمال عمومآ از اشکال ساده هندسی تشکیل شده است که در آن تعداد بسیار محدودی رنگ مشاهده می شود.

    به نمونه ای از کارهای مارک روتکو (Mark Rothko) از صاحب سبکهای این هنر که در شکل اول آورده شده است توجه کنید. او می گوید :

    "من یک نقاش آبستره (Abstract) نیستم و علاقه ای به ارتباط میان رنگها و شکلها ندارم. تنها چیزی که برای من مهم است بیان احساسات ساده و اولیه انسان در رابطه با سرنوشت، بدبختی، شادی و ... است؛ نقاشی باید معجزه آسا باشد."

    امروزه شما در طراحی انواع لوزام منزل نیز تاثیر این هنر را بخوبی مشاهده می کنید. این سبک از طراحی لوازم منزل بر خلاف سبکهای قدیمی تر ساده ترین شکل ممکن را دارا هستند و جالب اینجاست که بسیاری از مردم از داشتن آنها لذت می برند.

    ادبیات مینیمال
    تاثیر جریان مینیمال بر هنر ادبیات نیز بسیار جذاب است. نویسنده این سبک هنری با پرهیز از بکار برد قیود و دیگر اطلاعات غیر ضروری، علاوه بر اینکه داستان خود را ساده و کوتاه تر تهیه می کند به خواننده این اجازه را می دهد که در بسیاری از موارد خود قسمتهایی از داستان را با دیدگاه شخصی تصور یا درک کند، او را مجبور می کند که در قسمتهایی از داستان تصمیم بگیرد و مسیری را برای ادامه انتخاب کند.

    شخصیت هایی که در این گونه داستانها یا رمانها وجود دارند عمومآ افراد عادی هستند و در میان آنها هرگز یک شاهزاده، یک کارگاه بسیار باهوش، یک فرشته زیبا و ... پیدا نمی شوند.

    معماری مینیمال
    دامنه استفاده از هنر مینیمال به لوازم منزل محدود نمی شود، یک معمار یا طراح ممکن است بسادگی با استفاده از ایده های مینیمال به طراحی اتاق های یک منزل یا کل یک ساختمان بپردازد، دیورها را بدون کوچکترین انحناء، بدون استفاده از رنگ بصورت Transparent می سازد و ... به عبارت دیگر در این سبک طراحی هنرمند - یا مهندس - کوچکترین تلاشی برای استفاده از جزئیات به منظور زینت دادن کار نمی کند و سعی می کند با حداقل امکانات بیشترین بهره را ببرد.

    فلسفه مینیمال
    مینیمالیسم پا را فراتر از هنر گذاشته و حتی فلسفه را نیز تحت الشعاع خود قرار داده است. مینیمالیسم در فلسفه معتقد است که معدود نیازهای انسانی برای زندگی کافی است و افرادی که پیرو اینگونه تفکری هستند در سادگی زندگی می کنند و ساده تر از دیگران می توانند خود را خوشبخت احساس کنند.

    رهبران این سبک از فلسفه همواره پیروان خود را تشویق می کنند تا از چیزهایی که به آنها بسیار علاقه دارند صرفنظر کنند و یاد بگیرند که در سادگی و نبود مادیات زندگی کنند.

    موسیقی مینیمال
    قرنها بود که بسیاری از موسیقیدانان سرکش و جسور از نحوه حرکت و جهت پیشرفت موسیقی احساس نارضایتی می کردند. آنها معتقد بودند که هنر موسیقی نباید به سمتی برود که در آن تکنیک های غیر ضروری - یا بقول آنها آرتیستیک - بر نفس موسیقی غلبه کند.                                                               

    سرآغاز انقلاب و پیدایش این تفکر در موسیقی با مدرنیسم آغاز شد. پیر بولز (Pierre Boulez , 1925) و کارلهینز اشتوکهاوزن (Karlheinz Stockhausen , 1928) از جمله هنرمندان فرانسوی و آلمانی بودند که سبک خاصی از موسیقی که سریالیسم (Serialism) نامیده می شد را پایه گذاری کردند، موسیقی ای که پایه و اساس آن تکرار بود.

    از دیگر موسیقیدانان مدرن جسور می توان به جان کیج (John Cage) اشاره کرد که معتقد بود موسیقی می تواند بر اساس اتفاق یا شانس نیز ساخته شود. در این سبک از موسیقی که Aleatory Music نامیده می شود بسیاری از پارامترها هنگام اجرا به بخت و اقبال واگذار می شود.

    پس از آن به دنبال بوجود آمدن حرکتهای هنری مینیمال در دهه 60 گروهی از موسیقیدانان جوان تصمیم گرفتند تا در ساخته هایشان، استفاده از پیچیدگی در فرم ها و فرمول های هارمونی و ملودی را کنار بگذارند و موسیقی هایی ساده تولید کنند. آنها از الگوها و قوانین ساده ای که قبل از سالهای 1600 میلادی استفاده می شد، برای اینکار سود جستند.

    تکرار و ماندن بیش از حد در یک ریتم، یک ملودی یا موتیف، یک آکورد، یک تمپوی ثابت و ... بدون کوچکترین تغییری برای مدت طولانی از جمله ویژگی کارهای این موسیقیدانان بود.

    نتیجه چیزی نبود جز تاکید بر صدای حاصله از موسیقی (نه ریتم یا ملودی و ...)


    دیوید لینچ و نقاشی

    همه ما دیوید لینچ را بیشتر در ورطه سینما و فیلمسازی می شناسیم و خیلیها شاهکارهای سینمایی او را چون بزرگراه گمشده ٫ جاده مالهلند ٫ مرد فیلنما و امپایر ایلند (این ترجمه ای ندارد و نام مکانیست پس به اشتباه سرزمین امپراطوری یا غیره ننامیمش!) و غیره را دیده اند اما آقای لینچ تبحری در نقاشی و طراحی نیز دارند و برای آشنایی ۴ اثر ایشان را در این وبلاگ جای می دهم

    نقاشی استاد دیوید لینچ

    پيرترين وبلاگ‌نويس جهان در استراليا درگذشت

    يك زن استراليايي كه از وي به عنوان پيرترين وبلاگ‌نويس جهان ياد شده در سن 108 سالگي و پس از ارسال آخرين پيام خود درگذشت.

    به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، براساس نوشته‌اي در وب سايت اين زن استراليايي، الايو رايلي در 12 ژوئيه درگذشت و هزاران نفر از دوستان اينترنتي و بستگان و خانواده‌اش به سوگواري وي خواهند نشست.

    رايلي از فوريه سال گذشته بيش از 70 ورودي در وبلاگش پست كرده و هزاران نفر را در انديشه‌هايش در مورد زندگي مدرن و تجربه‌هاي زندگيش سهيم كرد.

    وي كه در 20 اكتبرسال 1899 به دنيا آمد، شاهد دو جنگ جهاني بوده و در كنار انجام مشاغل مختلف سه فرزندش را بزرگ كرد.

    رايلي در آخرين پست وبلاگ خود د ر26 ژوئن در مورد خواندن يك آواز شاد در خانه سالمندان كه آخرين روزهاي عمرش را درآن سپري كرد، نوشت.

    نوه اين وبلاگ‌نويس اظهار كرده كه وبلاگ مادربزرگش كه در ابتدا درwww.allaboutolive.com.au و به تازگي به نشاني اينترنتي http://worldsoldestblogger.blogspot.com قرار داشت، براي وي حيرت‌انگيز بوده است.

    07-14-2008    1387/04/24

    منبع : ایسنا      http://www.isna.ir//

    سالوادور دالی نقاشی محبوب

    سالوادور دالي يا Salvador Felipe Jacinto Dali در 11 ماه مه سال 1904 ميلادي در شهر كوچكي به نام Figueras در شمال اسپانيا متولد شد.
    نام مادر او Felipa Domenech و نام پدر او كه در اين شهر محضردار بود Salvador Dali بود.
    ميگويند كه پدر سالوادور مردي بسيار مستبد بوده و حتي او را مسبب مرگ برادر بزرگتر سالوادور كه او هم سالوادور ناميده ميشد ميدانند. اين برادر سالوادور در سال 1901 و در دو سالگي در گذشت. بعد از مرگ او مادر و پدر سالودر لباسهاي اين برادر بزرگتر را به تن سالوادور كرده و اسباب بازيهاي او را نيز به سالوادور داده و با او انچنان رفتار ميكردند كه گوييا برادر بزرگتر ميباشد كه پس از مرگ زندگي مجدد يافته و به جهان باز گشته است.
    سالوادور در زماني كه هنوز دانش اموز بود تحت تاثير بعضي نقاشيها و تابلوها كه ميديد قرار گرفت كه از ان ميان ميتوان از نقاشيهاي Angelus de Milletكه كپي انها را ديده بود نام برد
    همچنين هر بار كه از پنجره مدرسه به مناظر خارج نگاه ميكرد درخت هاي سرو را ميديد كه در اغلب اثارش ديده ميشوند.
    سالوادور توسط يكي از دوستان پدرش به نام Pepito Pixtot كه برادرش رامون
    Ramon نقاش امپرسيونيست بود و در پاريس زندگي كرده و پيكاسو نيز او را ميشناخت تشويق ميشد.
    اما توجه سالوادور از امپرسيونيسم به تحقيق در مورد رنگها كشيده شد.
    در تابستان سال 1918 و در سن 14 سالگي سالوادور دالي اولين تابلوهايش را در نمايشگاه هنرمندان محلي در تياتر شهر فيگراس به نمايش گذاشت.
    در سال 1922 به دانشكده هنرهاي زيباي مادريد راه يافت.
    در سال 1925 در ابتدا تحت تاثير futurisme و سپس cubisme قرار گرفت.
    اما در همين سال به دليل نداشتن ديسيپلين به مدت يكسال از تحصيل محروم شد و در همين زمان بود كه تحت تاثير فوتوريستهاي ايتاليايي منجمله
    Eugène Carrière قرار گرفت. در همين زمان بود كه به كشيدن نقاشيهاي كوبيسم خود در اطاقش پرداخت.
    سالوادور دال به دنبال سبكي ميگشت تا بهتر بتواند انچه را كه در اعماق روحش حس ميكرد نشان دهد.
    در نوامبر 1925 اولين نمايشگاه شخصي سالوادر دالي در گالري دالامو در بارسلون برگزار شد.
    در اوريل 1926 در پاريس پيكاسو را كه بسيار تحت تاثير تابلوهاي سالوادور دال قرار گرفته بود ملاقات كرد
    و در همين سال بود كه درست يك هفته قبل از امتحانات پايان تحصيل كه منجر به گرفتن مدرك تحصيلي او از دانشكده هنرهاي زيبا ميشد دانشكده را ترك كرد.در سال 1927 به خدمت سربازي رفت.
    در سال 1931 براي بار دوم در شهر پاريس تابلوهاي خود را به نمايش گذاشت.
    ابتداي موفقيت او در سال 1932 در امريكا و بعد از نمايش تابلوهايش در هارتفورد و نيويورك بود. در دسامبرهمين سال اولين كتاب خود را نام الاغ فاسد كه در ان به شرح پايه و اساس روش انتقادي ماليخوليايي خود پرداخته بود منتشر كرد.
    در سال 1938 فرويد را ملاقات كرد و نقاشيهاهي هم از فرويد كرده است. او ميگفت مدل من يعني فرويد كله اش مثل حلزون ميماند.
    و به فرويد ميگويد : فرق من و يك ديوانه در اينست كه من ديوانه نيستم.
    بعدها سالوادور دالي ا ز پاريس به ايلات متحده امريكا رفته و به خلق اولين جواهراتش پرداخت كه از ميان انها ميتوان از قوي لدا و يا قلب شاهانه نام برد.
    در سال 1972 به هولوگرام علاقه مند شد و در همين سال تمامي اثار خود و انچه كه از اثار ساير نقاشان داشت را به دولت اسپانيا هديه كرد.
    در سال 1974 بعد از ده سال تلاش وفق به ايجاد موزه خود به Teatro Museo Dali نام شد.
    سالوادور دالي در 23 ژانويه سال 1989 در Torre Galatea با سكته قلبي در گذشت و همانطور كه تقاضا كرده بود در نزديكي تياتر موزه دالي به خاك سپرده شد.

    B-2 شبح پرنده

    b 2                                  با پیشرفت صنایع نظامی مخصوصا در کشور های صاحب این صنایع مدتهاست که بحث حفاظت راداری مطرح شده و بسیاری از کشورها برای مراقبت از فضای هوایی کشورشان از رادار استفاده میکنند و در این میان با پیشرفت تکنولوژی خود این کشور های صاحب صنعت برای عبور از همین وسیله دفاعی ساخته دست خودشان به هواپیماهای رادار گریز روی آورده اند !
    نمونه اینگونه هواپیما ها بسیار است اما یک نمونه خوب ، موفق و بسیار معروف از تیره اینگونه هواپیماها بمب افکن معروف و شناخته شده B-2 معروف به شبح است . این بمب افکن نه تنها به خاطر رادار گریز بودنش بلکه به خاطر بسیاری از فاکتور ها و ویژگی های حائز اهمیت و منحصر به فردش به عنوان یکی از طرح های بسیار موفق قرن بیستم به شمار میرود .
    در زیر توضیحی کوتاه و اجمالی در مورد این پرنده میخوانیم .
    هواپيماي بمب افكن چندمنظوره سنگين B-2 ملقب به شبح ( Spirit ) توانايي حمل تسليحات اتمي و غيراتمي را دارد وهمچون بمب افكن هايي چون B-52 وB1-B با فناوري رادارگريزي ( Stealth ) بدون دیده شدن توانايي حمله به تمامي نقاط حساس و استراتژيك دشمن را داراست.
    برنامه ساخت آن از سال ۱۹۸۱ ميلادي در آمریکا آغاز شد و نيروي هوايي ایالات متحده سرانجام اين طرح را در ۱۹۸۷ مورد تاييد قرار داد و دستور ساخت ۱۳۲ فروند هواپيماي عملياتي را صادر كرد. اما بعد از فروپاشی شوروی سابق نیاز به ساخت این تعداد ، از هواپیمایی چنین گران قیمت بیهوده دیده شد و قرار بر ساخت تنها ۲۰ فروند هواپيماي عملياتي به علاوه يك هواپيماي آزمايشي گذاشته شد. اولين بمب افكن B- 2 در ۲۲ نوامبر سال ۱۹۸۸ در پایگاه چهل و دوم نيروي هوايي آمريكا واقع در پالمديل ساخته شد. اولين پروازش نيز در ۱۷ جولاي سال ۱۹۸۹ با همكاري مركز تست پروازي ادواردز (پايگاه نيروي هوايي ادواردز آمريكا (EAFB)) انجام شد.
    برای اولین بار این هواپیمای اسرار آمیز در ۲۲ نوامبر ۱۹۸۸ ميلادي در آشيانه پالمدیل كاليفرنیا ( Palmedale California ) به نمایش عمومی گذاشته شد.
    پايگاه نيروي هوايي وايت من ( Whiteman ) اولين پايگاهي بود كه در ۱۷ دسامبر ۱۹۹۳ ميزبان يك B-2 عملياتي بود .
    براي ساخت این غول آهنی بسياري از شركت هاي توانمند و معتبر هواپيماسازي با يكديگر همكاري داشتند، از قبيل شركت نورثروپ گرومن ( Grumman )، بوئينگ ( Boeing )، گروه سيستم هاي راداري هاگز ( Hughes ) و شركت موتورسازي جنرال الكتريك . (GE)
    البته در بين تمامي اين شركت ها نورثروپ گرومن نقش اصلي را به عهده داشت و به عنوان پیمانکار اصلی ساخت این هواپیما شناخته میشد و بقیه شرکتها در طراحی و یا ساخت قسمتهایی از این پرنده با نورثروپ گرومن همکاری داشتند .
    بخش آموزشي هاگز هم وظيفه آموزش و تعليم خلبانان B-2 را به عهده داشت.
    نيروي هوايي آمريكا ساخت هواپيماهاي B-2 را در سه گروه جدا درخواست كرد كه به گروه هاي ۱۰،۲۰ و ۳۰ معروف شدند.
    ابتدا ۶ هواپيما تست و ۱۰ فروند هواپيما در گروه ۱۰، 3 فروند در گروه ۲۰ و ۲ فروند در گروه ۳۰ ساخته شد. طراحي هواپيماهاي هر گروه با ديگري نسبتاً فرق داشت زيرا قرار بود هر كدام وظيفه خاصي را انجام دهند.
    گروه Block 10) ۱۰) : هواپيماي موجود در اين گروه آماده براي نبردهاي محدود و بدون هيچ لانچري براي پرتاب موشك هاي هدايت شونده بودند و تنها قادر به حمل بمب هاي ۲۰۰۰ پوندي MK-84 و بمب هاي اتمي گرانشي بودند. تمامي هواپيماهاي B-2 كه در گروه ۱۰ هستند در پايگاه هوايي وايت من جاي دارند.
    گروه ۲۰ : (Block 20) هواپيماهايي بودند كه توانايي حمل هر دو نوع تسليحات اتمي و غيراتمي را به علاوه موشك هاي هدايت شونده GAM را داشتند. بعدها اين پرندگان به بمب هاي خوشه اي CBU/87/B نيز تجهيز شدند.
    گروه ۳۰ : (Block 30) اين هواپيماها از كامل ترين بمب افكن هاي نيروي هوايي به حساب مي آيند. اولين فروند از گروهان ۳۰ در 7 آگوست سال ۱۹۹۷ تحويل داده شد. اين بمب افكن ها نسبت به گروه هاي ۱۰ و ۲۰ بسيار پيشرفته تر بودند و توانايي حمل انواع تسليحات را داشتند و همچنين فناوري رادارگريزي ( Stealth ) در آنها در نهايت دقت و به صورت بهینه انجام شده بود.
    اين هواپيما كه بيشتر شبيه یک بال پرنده است توانايي پرواز تا ارتفاع پنجاه هزار پايي و قابليت سوختگيري در آسمان را نيز دارد. با يك بار سوختگيري مي تواند شش هزار مايل دريايي(يك مايل دريايي برابر با ۱۸۵۲ متر است) يعني حدود ۹۶۰۰ كيلومتر را طي كند و اين امر قدرت رسيدن به هر نقطه اي از اين كره خاكي را به او تنها در چندساعت اهدا مي كند. این هواپیما از بالا حالت W شكلي دارد.
    اين هواپيما توسط چهار موتور قدرتمند توربوفن شركت جنرال الكتريك با مدل F118-GE-100 تجهيز شده كه تمامي موتورها به صورت دو به دو در داخل بدنه جاي داده شده اند. هركدام از موتورهايش ۱۷۳۰۰ نيوتن نيرو فراهم مي كنند و با چنين نیروی بالاییست که سرعتي نزديك سرعت صوت به دست مي آید. اين موتورها مجهز به سيستم كنترل حرارت هستند تا كمترين حرارت را از خود نشان دهند و رادارهاي حساس حرارتي دشمن نتوانند آنها را به آساني ببينند.
    يك رادار بسيار قوي به نام ريثون Ratheon An/APQ-181 بر روی B-2 نصب شده است كه يك رادار چندمنظوره است. اين رادار تمامي تست هاي خود را در پايگاه هوايي ادواردز به خوبي گذرانده است و کاملا مطمئن و قابل اطمینان است. سيستم هاي ناوبري را شركت راكول كالينز ( Rockwell Collins ) طراحي كرده است. سامانه تاكتيكي با مشخصه TCN-250 را ساخته و سيستم كنترل فرود نيز که VIR-130A نام دارد توسط این شرکت طراحی و ساخته شده است كه بسيار دقيق و هوشمند است. تجهيزات ارتباطي را نيز شركت راكول پشتيباني كرده است و حتي يك ماهواره مخصوص ، که مسئوليت کنترل ، هدايت و ارتباط بین تمام بی دو های در حال پرواز در ماموریت های گروهي را به عهده دارد ، توسط این شرکت ( راکول ) برای پشتیبانی بهتر در مدار قرار داده شده است .
    این پرنده دو سرنشينه است. خلبان در صندلي سمت چپ مي نشيند و فرمانده عمليات در صندلي راست مستقر مي شود. به همين لحاظ B-2 به نسبت B-1b كه نيازمند فرماندهي چهار خدمه و يا B-52 كه بايد پنج خدمه داشته باشد، پيشرفته تر است. محل سوخت گيري هوايي درست در پشت كابين خلبان قرار دارد و به دليل ديد بسيار كم خلبان ، سوخت گيري در آسمان با B-2 بسيار مشكل است. و از این خصوصیت به عنوان یکی از معایب این پرنده زیبا یاد میکنند .
    تمامي مشخصات رادارگريزي ( Stealth ) به صورت پيشرفته در آن به چشم مي خورد. فناوري كم كردن سطح مقطع راداري ( Radar Cross Section ) به گونه اي كاملاً جديد و با همراهی طراحي آيروديناميكي بي نظير B-2 توسط مهندسان نورثروپ گرومن انجام گرفته است. همچنین تمركز خاصي بر مواد جاذب امواج ( Radar Absorbent Material ) در بدنه B-2 ديده مي شود. اطلاعات خاصي از فرمول و چگونگي اين مواد نداريم و فرمولش به صورت سري در بايگاني نيروي هوايي آمريكا نگهداري مي شود و تا کنون نیز فاش نشده است . اين مواد تقريباً تمامي انرژي امواج راداري كه با بدنه برخورد مي كنند را جذب مي كنند و اجازه برگشت به آنها را نمي دهند.
    به احتمال خیلی قوی هرچه هست استفاده از نوعي آلياژ خاص در بدنه باعث رنگ سياه اين شبح شده است . چون آنگونه که میدانیم سطح این هواپیما فاقد هر گونه رنگ است .
    با چنين وضعيت (حالت هاي خاص رادارگريزي) و ارتفاع پرواز بسيار بالاي آن، كمتر راداري است كه بتواند به راحتي به وجود اين شبح در آسمان پي ببرد و به راستي كه لقب بسيار شايسته اي براي او انتخاب كردند.
    هزينه نگهداري اين هواپيماها بسيار بالاست . مواد به كار رفته ، هزينه طراحي ها و سيستمهاي آن به اندازه اي است كه هر فروند از آنها بالاتر از ۲ ميليارد دلار قيمت گذاري شده اند. و این قیمت حدودا معادل قیمت مقداری طلا هم وزن یک هواپیمای بی دو است .
    در سال ، ۱۹۹۹ قيمت یک فروند از این هواپیما 2.1 ميليارد دلار اعلام شد.
    نکته قابل توجه دیگر اینکه تنها هزینه تحقیقات برای ساخت این هواپیمای قول پیکر چیزی در حدود يك ميليارد و ۵7۶ ميليون دلار بوده است .
    درآمد نفتي ايران سالانه حدود ۲۰ ميليارد دلار است كه در اين صورت ، ايران بدون هيچ خرجي در سال تنها قادر به خريد ۱۰ فروند از اين هواپيماي بمب افكن غول پيكر نامرئي است .( البته این هزینه بدون محاسبه هزینه های نگه داری و به پرواز در آوردن این هواپیماست )
    نخستین عملیات اجرایی نظامی بی دو عملیاتی در خاک صربستان بود . این شبه فولادین ( یا بهتر بگوییم آلیاژین ) عمليات پروازي ای را كه با هدف تخريب یک سوم خاك صربستان انجام شد با موفقيت کامل به اتمام رساند و سالم به خاك آمريكا بازگشت.این عملیات عملیاتی بدون توقف از پایگاه میسوری آمریکا ( Missouri usaf ) به کزوو و دوباره بازگشت به پایگاه میسوری بود که با موفقیت کامل به انجام رسید .
    پس از عمليات كوزوو ، نوبت به پرواز بر فراز آسمان افغانستان رسید و اين ماموريت نيز با رفت و برگشتي بدون توقف و بی هیچ مشکلی به انجام رسید و به اين ترتيب طولاني ترين عمليات B-2از پايگاه وايت من ( White Man ) در ميسوري تا افغانستان به ثبت رسید.
    در سال1999 B-2 براي انجام عملياتي ديگر به سوي يوگسلاوي به پرواز درآمد. تنها اشتباه B-2 در اين عمليات منهدم ساختن سفارت چين در بلگراد بود كه که بار دیگر موجب افزایش خصومت چین با آمریکا شد . هر چند فرماندهان عمليات در پاسخگويي درخصوص اين اشتباه «نقشه هاي قديمي شهر» را توجيهي براي انهدام سفارت چين اعلام كردند و با اطمينان به رئيس جمهور آمريكا اعلام كردند كه مشكل اصلاً مربوط به سيستم هاي B-2 نبوده بلكه نقشه هايي كه در اختيار خلبان قرار گرفته، قديمي بود.
    اما در مورد جنگ عراق (2003) پیش از آغاز نبرد مسئولان پروازهای بی دو گفته بودند که : فرماندهان نظامي آمريكا مي توانند نهايتاً پس از ۵ ساعت بعد از صدور فرمان خود، پرواز پر رعب و وحشت اشباح را برفراز بغداد مشاهده كنند.
    اما در طول این جنگ خبر قابل توجهی از بکار گیری و پرواز این شبه رعب آور بر فراز بغداد از طرف مسعولان آمریکایی منتشر نشد و این بار هم هواپیماهای بی دو برای بار دیگر جای خود را به پدران خود ( b-52 ) دادند .
    تنها خبر رسمی مخابره شده محدود به یک مورد میگردد که در آن آمده است :
    يک مورد، يک هواپيمای بی-2 آمريکا که از پايگاه خود در ميسوری برخاسته بود تا سفر رفت و برگشت بدون وقفه 34 ساعته به عراق را طی کند، حدود 80 بمب حدودا 250 کيلوگرمی بر يک پايگاه نظامی عراق تخليه کرد
    B-2 تمامي تسليحات خود را به صورت داخلي حمل مي كند تا سطح مقطع راداري ( Radar Cross Section ) اش بسيار كم شود. همچنين دو محفظه جداي تسليحاتي هم در وسط بدنه دارد . و توانایی حمل ، بالاي چهل هزار پوند تسلیحات را دارد.
    B-2 در آزمايشاتي كه اخيراً انجام داده موفق به پرتاب موشك هاي اتمي B-61 و B-83 شده است. همچنين موشك نفوذي اتمي B61-11 را نيز با موفقيت رها ساخته و بعدها حتي موشك پيشرفته هدايت شونده AGM-129 را نيز با خود حمل كرده است.



    در کل در مورد تسلیحات قابل حمل توسط این هواپیما میتوان گفت که این بمب افکن غول پیکر توانایی حمل و بکارگیری :

    ۱۶ موشك اتمي B61 (موشك اتمي نفوذكننده به عمق زمين ) *

    ۱۶ موشك اتمي B83 (موشك اتمي سقوط آزاد)

    ۱6موشك اتمي AGM-129 ACM (موشك اتمي پيشرفته كروز با برد تخميني ۱۵۰۰ مايل) **

    ۱۶ موشك اتمي AGM-131 SRAM2

    80 موشك غيراتمي MK82

    16 موشك غيراتمي MK82

    36 موشك غيراتمي CBU87

    36موشك غيراتمي CBU89

    36موشك غيراتمي CBU97

    ۸ موشك موقعيت ياب GBU27

    12 موشك موقعيت ياب JDAM ***

    ۸ موشك موقعيت ياب - _JSOW 154 AGM

    8 موشك موقعيت ياب AGM-137TSSAM

    را در خود دارد .
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ

    تمامی خلبانانB-2 آموزش دیده موسسه هاگز هستند . مدتی پیش مگ ملوين ديل ( mag Melvin deaile) بهترين خلبان این هواپیما شناخته شد و موفق به دریافت نشان خلبان خارق العاده ( Exceptional Pilot ) گردید .
    اين خلبان در جريان حمله به افغانستان توانست به طور متوالی و یک سره و بدون توقف به مدت 44 ساعت با این هواپیما پرواز کند. در این مدت او سوخت مورد نیاز خود را از طریق هوا دریافت میکرد .
    او قبلا خلبان B-52 بوده و از سال ۱۹۹۸ شروع به پرواز با B-2 کرده است .


    جدول مشخصات :

    نام : B_2 spirit
    نوع : بمب افکن سنگین چند منظوره استراتژیک
    موتور : چهار موتور توربوفن مدل F-118, GE-100 ساخت کارخانه جنرال الكتريك
    نیروی پیشران: 17300 نیوتن برای هر موتور
    وزن در هنگام برخاست ( ماکزیمم ) : ۳۳۶۵۰۰ پوند (۱۵۲۶۳۵ كيلوگرم)
    وزن بار مفيد : ۴۰ هزار پوند (۱۸1۴۴ كيلوگرم)
    سقف پروازی : 50000 پا ( 15152 متر )
    برد : 6000 مایل دریایی ( 9600 کیلومتر ) با یک بار سوختگیری روی زمین
    و 10000 مایل دریایی ( 18500 کیلومتر ) با یک بار سوخگیری مجدد در هوا

    سرعت :
    1 - در سطح دريا ۵۶۰ مايل بر ساعت يا ۹۱۵ كيلومتر بر ساعت

    2 - در ارتفاع ۴۰ هزار پایی (۱۲۱۹۵متری) ۶۳۰ مايل برساعت يا ۱۰۱۰ كيلومتر

    ابعاد :

    طول: ۶۹ فوت (20.9 متر)
    ارتفاع: ۱۶ فوت (5.1 متر)
    فاصله بين دو سربال: ۱۶۲ فوت (52.12 متر)
    مساحت سطح بال: 5.‎۴۶۴ متر مربع

    محصول :
    شرکت نورثروپ گرومن ایالات متحده امریکا
    با همکاری شرکتهای بوئينگ، گروه سيستم هاي راداري هاگز ، موسسه آموزشی هاگز ، شركت موتورسازي جنرال الكتريك ، شركت راكول كالينز با همکاری نیروی هوایی ایالات متحده و ...

    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------

    * این موشک ها موشک هایی با وزن حدود 900 کیلو گرم است که اين نوع موشک در گذشته هرگز به کار گرفته نشده بود و توسط ليزر، ماهواره و سيستم های داخلی هدايت می شود
    ** هر فروند موشک کروز ، يک ميليون دلار برای ارتش آمريکا هزينه دارد که علاوه بر هواپیماهای B-2 ازروی ناوهای جنگی آمریکا هم پرتاب می شد. به عنوان مثال در جنگ عراق (2003) بيش از 750 عدد از اين موشک ها از روی ناوهای مستقر در خلیج فارس پرتاب شده است .
    ) Jdam يا Joint Direct Attack Munition *** موشک های جی دم (
    "جی دم" يک موشک معمولی پانصد يا هزار کيلويی است که با تعبيه تجهيزاتی در انتهای آن، به موشکی هوشمند بدل می شود.اين تجهيزات شامل ملخ هايی است که توسط ماهواره و سيستم های داخلی کنترل می شود و به موشک امکان مانور می دهد.اين وسيله ، موشک را به يک سلاح دقيق با ضريب خطای 12 متر يا کمتر (نسبت به هدف)، تبديل می کند.
    .به گفته يک فرمانده آمريکايی، در مواردی که از اهداف بمباران شده عکس برداری شد 99 درصد موشک ها به هدف خورد.يک امتياز ديگر اين موشک ها، هزينه نسبتا پايين آنها در مقايسه با ساير سلاح هاست. اين موشک حدود 20 هزار دلار هزينه دارد.

    هواپیمای بمب افکن B-52

            هواپیمای بمب افکن B-52، بمب افکنی دور برد و در کلاس سنگین وزن است که می تواند گونه های مختلفی از ماموریت ها را به انجام برساند. این هواپیما قادر به پرواز در سرعت های بسیار بالا، البته زیر سرعت صوت و در ارتفاع بالغ بر 50,000 پا پرواز بوده و توانایی حمل بمب های هسته ای یا اتمی و همچنین بمب های معمولی را نیز دارد.هواپیمای بی 52 برای مدت بیش از 35 سال تنها بمب افکن دارای سرنشین سنگین وزن ایالات متحده بوده است. این بمب افکن، قادر به پرتاب و شلیک بیشتر سلاح های موجود است و حتی بدین صورت، بیم آن می رود که پس از به روز ساختن سیستم های اویانیکی و پیشرانه ها و دیگر قمست های آن، این هواپیما تا سال 2045 نیز در خدمت باشد. البته این بمب افکن آمریکایی را BUFF که مخفف عبارت Big Ugly Fat Fellow و به معنای مرد چاق گنده زشت است، نیز می نامند. اولین مدل هواپیمای بی 52 در سال 1954، اولین پرواز خود را انجام داده و مدل B  آن نیز در سال 1955 وارد خدمت گشت. به طور کلی 744 بمب افکن بی 52 ساخته شده و آخرین گونه آن نیز که مدل H نامیده می شود، در سال 1962 تحویل شد. این بمب افکن استراتژیکی، دارای بردی برابر با 14,162 کیلومتر است که از این رو، هواپیمایی میان قاره ای یا کانتیننتال گفته می شود. البته این برد، در حالت بدون سوخت گیری هوا به هوا اندازه گیری شده است، و در غیر این صورت، برد این هواپیما، با سوخت گیری هوا به هوا می تواند نا محدود باشد. در این هواپیما، از مدل جی به بعد تغییراتی در شکل بدنه مانند کوتاه تر شدن سکان عمودی یا همان پایدار کننده عمودی آن داده شد.

                         این بمب افکن سنگین ساخت شرکت بوئینگ بوده و از هشت موتور توربوفن پرات اند ویتنی TF-33 هر یک با قدرت کشش بیش از 7000 کیلوگرم بهره می برد. بالاترین سرعتی که این هواپیما قادر به دستیابی به آن است، حدود 0/8 ماخ بوده که معادل 650 مایل بر ساعت نیز می باشد. هدایت این هواپیمای بمب افکن بر عهده 5 خدمه بوده که سیستم صندلی خدمه ها، از توانایی اجکت یا پرتاب کردن در مواقع خطر نیز برخودار است. لازم به ذکر است که قیمت تمام شده این هواپیمای غول پیکر، حدود هفتاد و چهار میلیون دلار می باشد.

    هواپیمای SR-71

                      در اوایل دهه شصت میلادی، یعنی همان زمانی که کارائی ضعیف هواپیمای U-2 بر همگان آشکار گردید، ایالات متحده آمریکا تصمیم به جایگزین سازی هواپیمایی کاراتر، قدرتمند تر و با قابلیت های بالاتر به جای هواپیمای U-2 گرفت. نتیجه تمام تحقیقات و بازنگری ها، هواپیمایی موسوم به SR-71 و در حقیقت همان پرنده سیاه محصول شرکت لاکهید شد که به راستی در آن سال ها می توان آن را هواپیمایی «جلوتر از زمان» نامید. هواپیمای لاکهید مارتین اس آر-71  که لقب آن بلک برد یا پرنده سیاه است، ترسناک ترین و مخوف ترین هواپیمایی است که تا کنون به دست بشر ساخته شده است. این هواپیمای جاسوسی، یکی که از سریع ترین هواپیماهای در حال خدمت جهان نیز می باشد، در ابتدا از آن به نام یا کد YF-12A یاد می شد. این هواپیما از دو موتور پرات اند ویتنی J-58 توربوجت به قدرت حدود 14.740 کیلوگرم برای پرواز بهره می برد. این هواپیما محصول سال شصت و چهار میلادی و با طراحی سر مهندس شرکت لاکهید، یعنی کلی جانسون است. طول بال های آن به 17 متر و طول خود هواپیما به 32 متر می رسد. این هواپیما در صورت تسلیح کامل می تواند 77 تن وزن در هنگام برخاست خود از زمین داشته باشد که اندازه قابل توجهی است.حداکثر سرعت آن به 3,200 کیلومتر بر ساعت رسیده و سقف پروازی آن 80,000 پا یا 25 کیلومتر می باشد. حداکثر برد این هواپیما 4,800 کیلومتر است و بالهای آن تماماً از تیتانیوم مقاوم در برابر حرارت ساخته شده است. کلاً تعداد تولیدشده از هواپیمای بلک برد به حداکثر 35 فروند می رسد.

                  ضمناً خدمه این هواپیما از دو نفر تشکیل می شود. خلبانان برای پرواز در چنین هواپیمایی نباید از 25 سال کمتر و از 35 سال سن بیشتر داشته باشند. این هواپیما، نه تنها جایگزینی برای U-2، بلکه تحولی نوین در عصر خود به شمار می آمد، چرا که مهندسی و طراحی پیشرفته آن موجب شده بود کشورهای دیگر تا مدت ها متحیر و شگفت زده بمانند. این هواپیما، برای اولین بار از موتورهایی ملقب به «توربو-رم جت» استفاده می کرد که پیشرانه ای مرکب از دو موتور توربوجت و رم جت بود؛ دلیل استفاده از این موتورها چنین بود که به علت اینکه این هواپیما می بایست در سرعت بالایی، در حدود 4 برابر سرعت صوت به عملیات و یا کروز و گشت زنی بپردازد، باید به همین دلیل چون موتورهای توربوجت به کار رفته در جنگنده های معمولی توانایی کارکرد در سرعت های بالا را نداشتند، موتورهایی از نوع رم جت باید  به کار می رفتند.

    اما اشکال کار در اینجا بود که موتورهای رم جت برای روشن شدن و عمل نمودن، به سرعت های بالای 1 ماخ احتیاج داشت و طبیعتاً در صورت به کاربردن چنین موتوری، این هواپیما می بایست از هواپیمایی مادر برای رسیدن به چنین سرعت هایی بهره می برد و برای فرود نیز مشکلاتی در سر راه بود و در حقیقت، هدف از ساختن این هواپیما، هواپیمایی مستقل از هر منبع و قابل عملیات در هر سرعتی بود. در نتیجه، از این جا بود که کارشناسان به فکر یافتن راه چاره برای این مشکل افتادند که تنیجه همان ابداع موتور «توربو رمجت» بود. در نتیجه ی فکر به وجود آوردن چنین پیشرانه پیچیده ای، این مسولیت سنگین به شرکت با سابقه پرات اند ویتنی واگذار شد که سرانجام اولین موتور توربو رمجت جهان با کد J-58 که این موتور در حقیقت همان هسته مرکزی کل پیشرانه ی به کار رفته است، وارد عرصه خدمت گردید.

    در موتورهای توربو  رمجت، در حقیقت موتوری توربوجت در داخل محفظه ای لوله ای شکل که همان ساختار اصلی موتور رمجت باشد، جای گذاری می شد. طرز کار آن نیز بدین گونه بود که درچه هایی در داخل محفظه ی موتور قرار داشتند که جریان عبوری هوا را از حالت های: 1- گذر از داخل هسته موتور یا همان موتور توربوجت یا 2- گذر از کنار هسته موتور کنترل می کردند. در سرعت های پایین، این دریچه ها بسته شده و جریان هوا ناچار از داخل موتور توربوجت عبور کرده در نتیجه هواپیما قادر به سرعت گیری و تولید نیرو برای برخاست و رسیدن به ارتفاع و سرعت مناسب می شد، تا زمانی که شرایط لازم برای روشن شدن موتور رمجت فراهم شود.

                   پس از بدست آوردن شرایط مناسب، درچه ها باز شده و هوا از کنار موتور توربو جت عبور کرده و به دلیل به وجود آمدن پدیده رم افکت در سرعت های بالا، هوا متراکم شده و به انتهای موتور یا در حقیقت همان قسمت پس سوز هدایت می شد. قسمت انتهای موتور در سرعت های پایین نقش پس سوز و در سرعت های بالا نقش محفظه احتراق موتور رمجت را ایفا می کرد. در این قسمت، هوای متراکم منفجر شده و دقیقاً همانند یک موتور رمجت در سرعت های بالا تولید نیرو می کرد، و همین ابداع، باعث شد که هواپیمای SR-71 به هواپیمایی با «سیستم پس سوز قابل عمکرد مداوم» تبدیل شود، یعنی درست بر خلاف هواپیماهای دیگر که در صورت استفاده از پس سوز، نمی بایست مدت زمان آن از پنج دقیقه تجاوز نماید، زیرا در غیر این صورت خروجی موتور ذوب شده و موتور از کار کردن باز می ایستاد.

    البته برای ایجاد ویژگی استفاده از پس سوز تمام وقت، تدابیر ویژه ای برای خنک سازی لحظه به لحظه ی موتور اندیشیده شده بود. در این جا لازم است به نکته توجه شود که ابتکار زیادی نیز در ورودی های موتور این هواپیما به کار رفته بود. اگر به ورودی های موتور این هواپیما بنگریم، شیئی مخروطی شکل را مشاهده می کنیم که در حقیقت همین قطعه است که موتور را از حالت توربوجت به رمجت و بالعکس تبدیل و مقدار جریان ورودی به موتور را کنترل   می کند و اولین سیستم ورودی متحرک در جهان است که در حالت برخاست جلو آمده و در سرعت های بالا عقب می رود و بدین صورت امواج ضربه ای ناشی از حرکت با سرعت بالا را نیز کنترل کرده و هوای ساب سونیک یا زیر سرعت صوت را اگر چه خود هواپیما با سرعت بالاتر از سرعت صوت پرواز کند، وارد موتور می نماید.در سیستم این موتور، به دلیل حرارت بسیار زیاد، سوخت عادی مصرفی در موتورهای جت معمولی قابل استفاده نیست، به همین دلیل از سوختی ویژه با نام JP-7 استفاده می کنند که با استفاده از روش های مخصوص شیمیکال محترق گشته و قابل استفاده می گردد

    هواپیمای SR-71 به مدت بیش از سی سال با بالاترین سرعت به میزان 3.724 کیلومتر برساعت، رکورددار سرعت در تمامی جهان بود. این هواپیما، هم اکنون تنها برای کاربرد های تحقیقاتی در مورد لایه های فوقانی جو توسط سازمان هوا فضایی ناسا مورد استفاده قرار می گیرد و در حقیقت از سوی نیروی هوایی ایالات متحده، هواپیمایی بازنشسته محسوب می شود، اگرچه تاکنون، با فناوری پیشرفته ی به کار رفته در آن، رقیبی در خور رقابت با بلک برد یافت نشده است.

    آشنایی با F-22 (اف 22)

       f 22                                      جنگنده برتري هوايي F/A-22 رپتور بعنوان نسل جديد شكاريهاي نيروي هوايي ايالات متحده براي مقابله با تهديدهاي هوايي در قرن بيست و يكم ساخته شد. اين هواپيما كه طرح شركت لاكهيدمارتين است توانست در يك رقابت فشرده هواپيماي YS-23 بلك ويدو از كنسرسيوم نورثروپ/مك دانل داگلاس را پشت سر گذاشته و برنده مناقصه ي جنگنده تاكتيكي پيشرفته ي پنتاگون شود. اين جنگنده شكافتن آسان دشمن و دست يابي به قابليت ((ديداول/شليك اول)) بر عليه اهداف هوايي چندگانه طراحي و ساخته شده است. حداقل سه جنگنده بعنوان تهديد براي هواپيماي F-15 ايگل ساخت شركت مك دانل داگلاس(اكنون بويينگ)شناخته شدهاند كه شامل رافال فرانسويSu-30MK ساخت روسيه و FighterEuro 2000 اروپايي هستند.وجودF/A-22 به عنوان جايگزين F-15 ضروري است و نياز نيروي هوايي ايالات متحده را براي يك جنگنده برتري هوايي در چهل سال آينده تامين خواهد كرد F/A-22 رپتور جنگنده اي پنهان كار است كه دشمن را براي شناسايي آن بسيار محدود مي كند. انعكاس راداري اين هواپيما در بهترين شرايط در حدود انعكاس يك زنبور در حال پرواز است كه حتي حتي شناسايي اين جنگنده را توسط سيستم هاي پيچيده راداري دشمن غير ممكن مي سازد. گسيل نشانه ديگر مانند صدا, توربولنس و گرما كه شناسايي آنرا قابل امكان مي سازد نيز بطور قابل ملاحظه اي كاهش يافته است.اين جنگنده در نبردهاي هوايي با كمك تجهيزات پيشرفته الكترونيكي هواپيماي آواكس به عمليات مي پردازد براي دست يابي يه قابليت پنهان كاري, شركت((لاكيهدمارتين))روش مشخصي به كار برده است يغني نصب پانلهاي ساخته شده از مواد جاذب رادار و سطوح دندانه دار اره اي بخصوص در ورودي و خرجيهاي موتور و همچنين نصب پوششهاي كابين براي كاهش بازتاب راداري كلاه خلبان كه عمومن نيز زياد است.مهم تر ا همه جا سازي تسليحات در محفطه هاي داخلي براي كاهش سطح مقطع راداري تسليحات است اين هواپيما اولين جنگنده با توانايي پرواز مافوق صوت بدون استفاده از پس سوز بوده كه مداومت پروازي آن سرعت را در سرعتهاي مافوق صوت بال برده تاثير سلاحهاي آن را در حملات رعد آسا افزايش داده و زمان مورد نياز طرف مقابل را ضد حمله به ميزان قابل توجهي پايين آورده است. با اينكه تاثير آيروديناميكي در پرواز سوپر كروز غير قابل انكار است ولي موتور بي نظير اين جنگنده در فراهم آوردن پرواز مافوق صوت بدون استفاده از پس نقش اسايسي بازي مي كند كه رابطه مستقيم در پايين آمدن مصرف سوخت همزمان با بالا رفتن زمان پرواز مافوق صوت دارد هر چند كه انتظار مي رود اين موتور در سرعتهاي پايين نيز كارايي و مصرف سوخت قابل قبولي داشته باشد دو موتور F-119-PW-100 ساخت ((پرات انويتني)) با رانش 35000 پاوند اين هواپيما را حدكثر سرعت 8/1 ماخ رسانيده و پرواز سوپر كروز آنرا در5/1 ماخ تثبيت مي كنند.سيستم تغيير بردار رانش دو بغدي اين جنگنده با اينكه به پيچيدگي جنگنده رقيب روسي Su-30MK نيست ولي همين سادگي قابليت اطمينان اين موتور ها را به نسبت زيادي بالل برده است.F/A-22 با توجه به توانايي پرواز سوپر كروز سريعتر به ميدان نبرد رسيده با سرعت بيشتري نسبت به حريف خود درگير شده و مدت زمان كمي را در آسمان دشمن باقي خواهد ماند سرعت بيشتر همچنين بدين معني است كه تعداد كمي از رپتورها توانايي كنترل منطقه وسيعي را دارا بوده و در پايان بدليل استفاده نكرده از سيستم پس سوز در موتورها مصرف سوخت بسيار كمتري نيز خواهد داشت. جهت عمليات شكاري هوا به هوا F/A-22 با خود شش ميان برد AIM-120C آمرام و دو موشك كوتاه برد AIM-9 سايدوايندر را درون محفظه هاي داخلي حمل خواهد كرد جهت عمليات ضربتي هموا به زمين رپتور توانايي حمل دو بمب 1000 پاوندي JDAM با دو موشك آمرام و دو موشك سايدوايندر را داراست. حمل تسليحات در اطلاعات: Primary Function: Fighter, air-dominance Wingspan: 44 feet, 6 inches Length: 62 feet, 1 inch Height: 16 feet, 5 inches Powerplant: Two Pratt & Whitney F119-PW-100 engines capable of supercruise and thrust vectoring Speed: Mach 1.8 (supercruise: Mach 1.5) نهايت سرعت اين هواپيما با توان كامل نظامي 1.6 ماخ و با پس سوز 2.2 ماخ هستش. زيباترين هواپيماي جهان به نظر من اف 22 رپتور هستش F/A-22A RAPTOR با تشکر از شاهین صادقی عکسهایی از خط تولید رپتور اين شكاري داراي قابليتهاي فراواني مي باشد . اف ۲۲ از اخرين تكلنوژي روز برخوردار است و به عنوان يك پايگاه نظامي كامل در آسمان عمل ميكند . در ماموريتهاي تعقيب و شكار ساير هواپيما ها يك استاد تمام عيار مي باشد به طوريكه تقريبا هيچ رقيبي را نمي توان رودرروي اين هواپيما قرار داد . داراي نوعي طراحي منحصر به فرد مي باشد كه آن را از تمامي جنگنده هاي متعارف كنوني متمايز مي سازد. هيچ راداري قادر به كشف و شناسايي ان نيست و در صورت شناسايي توسط رادار زميني و يا شكاريهاي ديگر هيچ يك از موشكهاي هوابه هوا و زمين به هوا (سام) روي او قفل نمي شود و كلا داراي سيستمها ي اخلال راداري و ساير پارامترهاي پيشرفته دفاع از خود مي باشد . بدنه آن از فلز تيتانيوم و كولار- كربن و نوعي آلومينيوم تشكيل يافته است كه كربن و تيتانيوم بسيار سختتر و سبكتر از فولاد مي باشند . براي در ك هرچه بهتر قدرت شكار اين هواپيما بهتر است بگويم كه : يك درگيري هوايي فرض مي كنيم .در ارتفاع ۴۰۰۰ پايي اف ۲۲ در حال نزديك شدن به يك سايت شليك موشك اسكاد مي باشد . فاصله تا هدف ۲۰۰ مايل و سرعت ۵۰۰ نات مي باشد . خلبان هواپيما مرتبا مختصات هدف را از طريق هواپيماي آواكس موجود در منطقه و ماهواره نظامي در يافت مي كند و در همين حال مشغول عبور از بالاي يك سايت دفاع ضدهوايي مي باشد . ارتفاع را براي شليك موشك هارم زياد كرده و كامپيوتر هواپيما مشغول بررسي ميزان تهديد هوايي مي شود و خلبان با خاطري آسوده از حمله هواپيما هاي رهگير موشك هارم ضدرادار را قفل كرده و شليك مي كند . بلافاصله بعد از شليك ماهواره مشغول تصحيح مسير موشك تا رسيدن به هدف مي شود . در همين حال هواپيماي آواكس اخطار نزديك شدن ۵ فروند جنگنده شكاري و فوق العاده پيشرفته و مانور پذير سوخوي ۲۷ را صادر ميكند و با ارسال مختصات هدف و ارتفاع و ساير پارامترهاي ملزوم صحنه رابراي جنگ رپتور باز مي گذارد . اف ۲۲ بعد از افزايش ارتفاع از طريق ارسال سيگنالهاي فوق صوت شكاريها را كشف مي كند و باسرعت زياد خود را به انها نزديك مي سازد و از لنچ يك موشك امرام را به سوي يكي ازآنها كه كامپيوتر اف۲۲ آن را خطرناكتر تشخيص داده قفل و شليك ميكند و هواپماي بعدي را انتخاب و دومين موشك را شليك مي كند . البته اين در حاليست كه هنوز شكاريهاي سوخو ۲۷ اف۲۲ را كشف نكرده اند .هواپيماهاي ۱و ۲ لحظاتي بعد منهدم ميشوند و رپتور كه حالا به آنها نزديك شده ۳ موشك حرارتي سايدويندر خود را به صورت همزمان به صوي سه جنگنده شليك ميكند كه ۵ ثانبه براي واكنش به هواپيمايي مانند سوخوي ۲۷ ديگر دير شده است و خلبان اف۲۲ از ارتفاع ۳۱۰۰۰ پايي مشغول نظاره سقوط آنهاست

    معرفی کتاب

    نارتسیس و گلدموندنارتسیس و گلدموند ( هرمان هسه )

    ترجمه : سروش حبیبی

       نشر : چشمه

      درجه کیفی : الف

    داستان از دیر ماریا برون شروع می شود، سپس در جهان خارج از دیر،در صحراها، روستاها و قصرها و شهرها ادامه می یابد و سرانجام در دیر ماریا برون به انجام می رسد... این كتاب داستانی شیرین و جذاب و در عین حال ژرف دارد. داستانی كه تاكنون موضوع بحث و تفسیرهای بسیار قرار گرفته است. «در این داستان نارتسیس صورت مجسم اندیشه و جان است و گلدموند از دین برگشته و راه عشرت و هنر را در پیش گرفته؛ نماینده طبیعت و تن. این دو گرچه به ظاهر از هم جدا و دور می شوند، اما پیوسته جاذبه ای پنهان میانشان در كار است و سرانجام در قلمرو هنر به هم می رسند.

    به عقیده من دوست داران فلسفه و رمان حتما این اثر را باید بخونند و بعد از اتمام کتاب حتما مثل من به اندیشه فرو میروید که جهان چیست ٫ خدا کیست ٫ آفرینش یعنی چه ٫ من کیستم ٫ هنر به چه معناست و ....... و کتاب را بخوانید تا از کشمکشهای نفس و روح با نگاه دیالکتیکی هسه آشنا شوید و به فکر فرو روید . در ضمن کتاب در حالی که پر از مفاهیم و اندیشه هست نثری جذاب و پر کشش دارد .

     

    مارکس و هنر

    بنا بر عقیده مارکس تکامل و دگرگونی پدیدارها ممکن نیست، مگرآنکه دست آخر تکامل نیروهای مادی از راه توجه به مناسبات تولیدی و اجتماعی شناخته و بیان شود.

    در پیشگفتار 1859، زیبایی شناسی همراه بادیگرشکلهای ایدئولوژیک چون شکل های حقوقی، سیاسی دینی و فلسفی آمده است که (در آن ها انسان از تضاد های زیربنایی آگاه می شود. این همه در نهایت زاده دگرگونی مادی همان زیربنای اقتصادی محسوب می شوند که می تواند با دقت علوم طبیعی تعیین شود.
    بنابه گفته ریموند ویلیامز هیچ مفهومی در نظریه مارکس به اندازه تعیین کردن دشواری نیافریده است. (ویلیامز، ر. 1983) به هرحال نباید نظر مارکس را به این دیدگاه ساده تقلیل داد که در بررسی پدیدارهای اجتماعی فقط کافی است که زیر بنای مادی و اقتصادی شناخته شود، چون مارکس آنچه را که در تحلیل
    نهایی ضروری شناخته برای هرلحظه پژوهش کافی نمیدانست. و خود در آثارش به جنبه های (روبنایی) توجه بسیار داشت و همانطور که فردریش انگلس در سال های واپسین زندگی خود نوشت، نمی توان و نباید بینش ماتریالیسم از تکامل تاریخ را به این تصویر ساده گرایانه و مضحک تقلیل داد. اما این بدفهمی ویژه مخالفان و ناقدان مارکس نبود بلکه بسیاری از پیروانش نیز چنین درک سطحی و عامیانهای از اندیشه های او داشتند، و از آنجا که شماری از آنان امکان یافتند که درهفتاد سال گذشته، در گستره وسیع، سرنوشت بخش بزرگی از جمعیت جهان را تعیین کنند، و برسرنوشت بقیه نیز تاثیرگذارند، (خطای) آنان از حد (اشتباهاتی شناخت شناسانه) گذشت و فاجعه ها به بار آورد این راهم بگویم که مارکس خود در این بدفهمی ها تاحدودی زیر تاثیر علم گرایی سده نوزدهمی، گاه قیاسی نادرست میان دیالکتیک زندگی اجتماعی و آنچه بعدها انگلس (دیالکتیک طبیعت ) نامید، می ساخت یا کارخود را علمی می نامید، و از همان (دقت علوم طبیعی ) همچون سرمشق یاد می کرد. همین گفته های او موجب پیدایش تفسیری یک سویه و مکانیکی به نسبت زیربنا و روبنا شد. در شرح این خطاهای نظری مارکس و تفسیر پیروانش در نخستین دهه های پس از مرگ او، از مارکسیست های غربی نوشته های مهمی به جا مانده است. گئورگ لوکاچ، کال کرش و آنتونیو گرامشی از نخستین کسانی بودند که برداشت مکانیکی از دیالکتیک در زندگی اجتماعی را رد کردند، و نسبت به نتایج اجتماعی و سیاسی آن هشدار دادند. یکی از آخرین نمونه های این نقادی هم آثار لوچیو کولتی است. (کولتی، ل. 1972) به هر رو نمی توان نقش مارکس را در تکامل اندیشه سوسیالیستی، و مهمتر در نوآوریهایی در نگرش و روش فلسفه اجتماعی از نظر دور داشت.
    مارکس در27 سالگی یادداشت هایی نوشت در نقد به دیدگاه مکانیکی ماتریالیست هایی که همفکران و همراهان سالهای پیشتر زندگی اش بودند (لودویگ فویرباخ از یک سو و (هگلی های جوان ) از سوی دیگر کسانی چون برونو بائر، آرنولدروگه، موسی هس و ماکس استاینر). یادداشت هایی، که مارکس از همکاری انگلس نیز در نگارش آنها برخوردار بود، سرشار از اشارات نقادانه و طنز گویی بی رحمانه اند.
    به هر رو حجم عظیم یادداشت ها برای انتشار آماده نشده بود، و تا حدود یک قرن بعد نیز منتشر نشد.
    مارکس در روزگار سالخوردگی از آنها یاد کرد و گفت که همه را به انتقاد بی رحم دندان موش ها سپرده است .ما امروز این نوشته ها را به نام کتاب ایدئولوژی آلمانی می شناسیم .اخلاق، دین، متافیزیک، و کل ایدئولوژی های دیگر ،و از آن میان زیبایی شناسی و هنر ونیز شکل های آگاهی مرتبط به آنها همگی وابسته اند به پیشنهادهای مادی که دارای استقلال نیستند، تاریخ تکاملی ویژه خود را ندارند، انسان فقط در تولید، و ارتباط های متقابل خود به دنیای مادی و ازآنجا به اندیشه ها شکل میدهد.
    مارکس از این حکم که زندگی تعیین کننده آگاهی است و نه برعکس، به این نتیجه می رسد که « هنگامی که واقعیت توصیف شود فلسفه ای خود بسنده دیگر از بین می رود، و دست بالا جمع بندی کلی ترین نتایج و تجرید هایی خواهد شد که از مشاهده تکامل تاریخی انسان به دست می آید» جز این بنیان روش شناسانه تازه، مارکس درایدئولوژی آلمانی نکته دیگری نیزمطرح کرد که در بحث ما بسیار مهم است، و آن تعریف تازه ای است از ایدئولوژی. البته او همواره تعریف های رایج ایدئولوژی را نیز به کار می برد، مثلا"درآثاربعدی خود از ایدئولوژی به دو معنای نظام عقیدتی خاص یک طبقه یا گروه اجتماعی، و فراشد کلی تولید معناها و عقاید (که سازنده واژه ایدئولوژی دستورات دوتراسی همین معنا را در نظر داشت ) نیز استفاده کرد. اما معنای تازه ایدئو لوِی که مارکس در ایدئولوژی آلمانی ساخت، نقش مهمی در در روش نقادی اقتصاد سیاسی، که بخش اصلی کار او در دهه های بعد متمرکز بر آن شده بود. بنا به این تعریف، ایدئولوژی بیانگر واقعیت نیست برعکس بیان بازگونه واقعیت است. همان طور که آدمها به گونه ای نادرست می پندارند که آگاهی شان تعیین کننده زندگی مادی آنهاست، و یا برای محصول های زندگی مادی آنهاست و یا برای محصول های این آگاهی در تحلیل نهایی محصول های زندگی مادی آنهاست حیات و تاریخ ویژه ای قایل می شوند، در تمامی گستره های زندگی خود، و از آن میان در هنر نیز همه چیز را باژگونه می بینند. این سان ایدئولوژی را می توان نظام پندارهای خیالی و واهی، یا « آگاهی دروغین » خواند که در تضاد است با دانش راستین و « علمی » این نکته بسیار مهمی در زیبایی شناسی مارکسیستی است.
    زیرا در موارد بسیاری مارکس و پیروانش از تولید هنری چون فراشدی ایدئولوژیک بحث کرده اند.
    نکته دیگری که تا همین حد مهم است، نتیجه پژوهش های مارکس جوان است، که در نخستین سالهای دهه 1840 در تلاش فکری برای گذر از فلسفه هگل آن را مطرح کرده بود، و در واقع ریشه نظری آن در آثار هگل است. این نکته مفهوم از خود بیگانگی در تولید و زندگی اجتماعی در سرمایه داری است. بنا به نظر مارکس، که به بهترین شکلی در دستخط های اقتصادی و فلسفی 1844 تشریح شده، در این نظام اجتماعی و تولیدی، کارگر یعنی تولید کننده مستقیم کالا و ارزش ناگزیر میشود که نیروی کار و همراه با آن نیروی سازندگی خود را به سرمایه دار بفروشد، و در واقع از توان آفرینندگی خود جدا شود، و آن را در محصولی تحقق دهد که از آن خود او نیست.
    مارکس هرگز به طور نظام مند و دقیقی از هنر و زیبایی بحث نکرد.
    او دو بار تصمیم به نگارش اثر مستقلی در زمینه زیبایی شناسی گرفت، نخست در سال 1842 که میخواست با همراهی برونو بائر زیبایی شناسی هگل را نقد کند، و بار دوم در سال 1857 که قرار بود برای دانشنامه آمریکایی رساله ای درباره زیبایی شناسی بنویسد، و هر دو بار کار در همان آغاز متوقف شد. در مورد دوم او به مطالعه آثاری در زمینه زیبایی شناسی، که در آن ایام بسیار مشهور بودند، یعنی کتاب های تاریخ هنر ویشر و تاریخ هنر یونان مولر پرداخت. طولانی ترین متنی که مارکس در بررسی اثر هنری خاصی نوشته فصلی است از کتاب خانواده مقدس که در آن به داستان مسلسل رازهای پاریس اژن سو پرداخته است.مارکس همواره به هنرو ادبیات علاقه داشت در دانشگاه مدتی شاگرد ویلهلم شلگل بود و تازمانی که هاینریش هاینه درگذشت، دوستی نزدیک خود را با شاعر حفظ کرد. خودش در جوانی شعرهای تغزلی می سرودولی شاعر خوبی نبود. او شیفته تراژدی های یونانی و شکسپیر بود و درآثارش مدام از آنان و نیز از دانته، سروانتس، گوته، میلتون و... نقل قول می آورد. در این کار تاحدودی رسم زمانه، و خاصه شیوه هگل را دنبال می کرد. در نوشته های او نیز همچون آثار هگل گاه مواردی یافت می شود که زیاده روی در اشارات ادبی و کاربرد تمثیل ها فهم بحث را دشوارکرده است. نثر آلمانی خود او زیباست و خاصه در کاربرد مطایبه و مجازهای طنزآمیز استاد بود. از اشاره های پراکنده در آثار او می توان خطوط اولیه برداشت زیبایی شناسانه او را به دست آورد که رها از تناقض هم نیست.
    هنر از نظر مارکس وجه خاصی است از بیان آگاهی اجتماعی.
    این جنبه خاص نتیجه جدایی نسبی و محدود ذهن هنرمند است از سطح آگاهی اجتماعی دورانش. تأکید اینجا بر واژه نسبی است، یعنی فاصله هنرمندان از سطح آگاهی اجتماعی روزگارشان همواره در یک حد نیست. اما خواست ها و اشتیاق های آنان در بیشتر موارد یکسان در تضاد با عقاید اجتماعی روزگارشان قرار می گیرد و همواره نیز جنبه بخردانه ندارد یا از سوی جامعه چنین ارزیابی نمیشود. همان طور که ادراک هنرمند از طبیعت با ادراک علمی متفاوت است، شناخت اجتماعی او نیز درکی است خاص، در موارد زیادی پیش تر از دورانش هنرمند تولید کننده است. به همین دلیل در جامعه سرمایه داری با شماری از دشواری های تولید کننده های مستقیم کالاها روبروست.
    در نظریه های ارزش افزوده مارکس نوشته است: «یک نویسنده کارگری تولیدی است زیرا او ناشرخودرا ثروتمند میکند درست همان کاری که کارگر تولیدی برای سرمایه دار انجام می دهد.»
    (مارکس» 1978ج1ص 158) مارکس در بحث نا تمام خود در مورد تفاوت کار فکری و کار جسمی بارها از تولید هنری مثال آورده است. هرچند یک بار توضیح داده که هنر تولیدی خاص است. و باید به گونه ای خاص هم بررسی شود اما در موارد زیادی از آن همچون هر یک از اشکال دیگر تولیدی بحث کرده است نکته اینجاست که از این قیاس هنر و کار تولیدی نتایج مهمی هم به دست می آید. مارکس در کتاب سرمایه گفته است که کار بدترین معماران از کار ماهرانه زنبورها در ساختن کندوها و کار عنکبوت ها در تنیدن تار مهم تر است چون حتی یک معمار ناشی و نابلد هم از آغاز می داند که می خواهد به چه چیزی شکل دهد در پایان هر فراشد کار ما نتیجه ای را به دست می آوریم که در فکر کارگر پیش از آنکه آغاز به کار کرده باشد وجود داشت و از این رو به نقد به شکل ایده ای مطرح بود. » این نکته را در مورد اثر هنری بهتر می توان نشان داد چون کنش آفرینش از نظرمارکس تا حدود زیادی آگاهانه است «انسان نه فقط درشکل موادی طبیعی موجب دگرگونی می شود، بلکه به نیت خود در آن مواد تحقق می دهد و این نیتی است که او از آن آگاهی دارد همین نیت با سختگیری اش در حد یک قانون تعیین کننده شیوه فعالیت انسان است و او باید اراده خود را تابع آن کند» کار به دلیل همین نیت آگاهانه جنبه لذت بخش دارد و «بازی نیروهای جسمی و فکری انسان » محسوب می شود در گروندریسه و نیز در بسیاری ازآثارمارکس بر این نکته تأکید شده که هرگاه کارگراز کار چون سرچشمه لذت دور شود کار جنبه زیبایی شناسانه اش را از دست می دهد و دیگر نمی تواند هدف در خود باشد پس کار هنری شکل معینی از کار است و باید در این حد نیز مطرح شود.
    چون هنر را تولیدی خاص بشناسیم و آن را در منطق بررسی کلی انواع تولید جای دهیم در واقع از بسیاری از راز و رمزهایش کاسته ایم اما همچنان عنصرخیالپردازی در آن قدرتمند باقی می ماند تا آنجا که وقتی مارکس خیالپردازی میکند هنر بیش از همیشه در کارش مهم می شود مارکس هنگامی که تصاویری خیالی از کمونیسم، یعنی از جامعه آینده انسانی ارائه می کند، می گوید که آنجا توان های آفریننده فرد به طور کامل شکل میگیرد و هرکس می تواند تبدیل به رافائل شود. در هر شاخه هنری هر فرد تکامل می یابد و کارش محدود به یک هنر خاص نمی ماند. پس کار تبدیل به هنر همگانی می شود و تخصص نمی طلبد. این تصور از کار یا فن که با هنر یکی است، شباهت زیادی دارد به مفهوم یونانی «تخته» اما به هرحال ما در آن اتوپیا زندگی نمی کنیم و هنرمند نیز در مهلکه پیکار طبقاتی به سر می برد.
    پس اثر هنری چون هر محصول تولیدی و فکری دیگر در این پیکار نقش های متفاوت می یابد. مارکس می پذیرد که گاه اثر هنری فراتر از موقعیت تاریخی پیدایش خود می رود،مثلا"در گروندریسه می نویسد:
    «در مورد هنر به خوبی آشکار است که شکوفایی هنر در دوره هایی معین به هیچ رو با تکامل همگانی جامعه ونیز با آن پایه مادی که به اصطلاح استخوان بندی جامعه است تناسبی نداشته است. مثلاً«قیاس هنر یونانی با هنر جدید و نیز با شکسپیر.... جای هیچ شگفتی نیست که تکامل هنر به طور کلی با تکامل اجتماعی هماهنگ نباشد...» اما به نظر مارکس در کل هنر پدیداری است تاریخی و اجتماعی، وابسته به تکامل ابزار تولید و تکنولوژی. از این دیدگاه می توان در آثار مارکس و انگلس سه دسته بندی در آثار هنری یافت:
    1- اثر هنری با جهان بینی طبقاتی یک طبقه خاص اجتماعی همراه است. مارکس در مورد آثار شاتو بریان چنین نظری داشت و درنامه 26 اکتبر 1854 به انگلس از این نکته یادکرده بود یا خود انگلس درپیشگفتار آلمانی کتابش سرچشمه خانواده مالکیت خصوصی و دولت (1891) در مورد تراژدی های آشیلوس چنین نظر داده بود 2- اثر هنری با ایدئولوژی هارمونیک و مسلط به دورانش همراه است. به عنوان مثال نظر انگلس در مورد دانته این است که او را سخنگوی به پایان رسیده سده های میانه و منادی روزگار نو خوانده بود. خود مارکس در مورد ادبیات دوران اصلاح دینی و باز در بحث از رازهای پاریس درخانواده مقدس در مورد اژن سو به چنین دیدگاهی نزدیک بود.
    3- اثر هنری به یک موضع خاص طبقاتی مربوط میشود، چون شعرهای فردیناند فری لی گراث شاعر سوسیالیست یا اگر بخواهیم بر اساس حکم مارکس مثالی جدیدتر بیابیم آثار برتولت برشت شکل هنری مورد علاقه مارکس و انگلس به گونه ای، البته نه چندان دور از انتظار رئالیسم بود. مارکس همواره هوادار وابستگی هنر به واقعیت بود. او در یکی از نخستین نوشته هایش درباره آزادی مطبوعات چند پرده رامبراند را ستود که در آنها « مادر خداوند» به صورت زنی روستایی تصویر شده است، و ما درنامههایی که به لاسال از جنبه های غیر واقعی نمایشنامه او فرانتس فون سکینگن انتقاد کرده بود. انگلس نیز در نامه ای به مارگارت هارکنس در آغاز آوریل 1888 در مورد رمان رئالیستی او دختر شهری نظر داد، و نزدیکی آن را به واقعیت ستود، اما افزود :« رئالیسم، جدا از حقیقت جزئیات باز تولید راستین شخصیت های نوعی (تیپیک ) در موقعیت های نوعی است.» و نوشت که هرچند شخصیت های دختر شهری تیپیک هستند، موقعیت های رمان چنین نیستند. البته او برای جلوگیری از سوء تفاهم نوشت که هوادار « رمان جانب دار » نیست، و افزود هرچه عقاید نویسنده پنهان تر باشد اثر هنری بهتر از کار در می آید. مقصود انگلس از « رمان جانب دار» اشاره به نوع ادبی مشهور سده نوزدهم است که بنا به آن رمان نویس نباید عقاید سیاسی و اجتماعی خود را پنهان کند. انگلس در همان نامه این را هم نوشت که مثال رمان های بالزاک نشان میدهد که رئالیسم میتواند موءلف را به بیان نکته هایی بکشاند که یکسر خلاف عقاید سیاسی خود اوست. زیرا بالزاک سلطنت طلب مرتجع در آثارش آینه ای از زندگی راستین بورژوازی فرانسه ارائه کرده است. بعدها لنین نیز نظری همانند همین نظر انگلس در مورد رمان های تولستوی ارائه کرد، از نظر او آثار این نویسنده اخلاق گرای مذهبی «آینه تمام نمای انقلاب روس » است انگلس در نامه ای به مینا کائوتسکی توصیه کرد که دیدگاه خود را در رخدادها جای بدهد و نه در شخصیت ها. در انتقاد مارکس به نمایش لاسال نیز همین نکته آمده است. مارکس تأکید کرد که نباید فرد را نماینده زمانه دانست. او نوشت که دشواری کار شیلر نیز بود که همواره در نماش های فرد، و نه موقعیت، بیانگر آرمانها میشد.در حالیکه در نمایش های شکسپیر این نکته رعایت شده است. البته انتقاد دیگر مارکس (و به ویژه انگلس ) به لاسال این است که چرا او سلحشوری را بیانگر اندیشه های انقلابی درجنگ های دهقانی آلمان دانسته است، ونه نیروی انقلابی راستین را که تهی دستان شهری بودند، و نماینده فکری – سیاسی آنان نیز توماس مونتسر بود.
    آیا این اشاره انگلس در نامه اش به هارکنس که « رمان جانب دار » را نباید پذیرفت، بیانگر واقعی نظر او و مارکس بود ؟ آنان بارها از وجود« گرایش » در آثار هنری دفاع کرده بودند، او، هایبدفری لی گراث را به دلیل وجود «گرایش عقیدتی آنها به امر رهایی طبقه کارگر» ستوده بود، وانگلس از نوشته های جرج ویرث ستایش می کرد که «نقش آینده طبقه کارگر» را روشن کرده است.
    اینان هنرمندانی سوسیالیست بودند و در کارهایشان آرمان ها بسیار مهم تربود از جنبه های هنری.
    بعدها لنین مفهوم
    Partiniost را به کار برد:پیشروی ادبی که عضو حزب پیشگام است. می بینیم که هرچند کار لنین در کار استادانش سابقه داشت، اما اینجا نیز او مثل همیشه صریح تر و عامیانه تر حرفش را می زد. درواقع می توان در آثار مارکس و انگلس دو گرایش متفاوت در مورد هنر یافت. بنا به گرایش نخست نیت موءلف مهم است، و هنرمند باید آگاهانه اثر خود را در راستای منافع پرولتاریا شکل دهد، و این گرایش سرانجام به نظریات لنین منجر شد که نه به طور کامل، اما تا حدود زیادی با این نکته موافق بود، و شکل افراطی آن در نظریه استالینیستی رئالیسم سوسیالیستی جلوه کرد، و بنا به گرایش دوم ارزش هنری کمتر به نیت و مقصود هنرمند، و بیشتر به انعکاس موقعیت تاریخی و اجتماعی در اثر وابسته است. نتیجه گرایش دوم این است که (چون مثال انگلس ازآثار بالزاک) اثر را فراتر از نیت مؤلف بررسی کنیم. 

    موریس اشر

     موریس اشر  گرافیست به نام هلندی را خیلیها شاید بشناسند اما دوستی اشر را با کافکا مقایسه کرد که من را به فکر برد به درستی که این دو هنرمند بسیار مشابهند و اشر همچون کافکا به مسخ و تناسخ ایمان داشت و آثاری این چنینی خلق می کرد  او به خاطر آثار ملهم از ریاضی خود در جهان مشهور است و اثر معروف وی را دستانی که نقاشی می کنند ( Drawing Hands ) می دانند اما به من به شدت این ۲ اثر را می پسندم  Relativity و  House of Stairs

    House of StairsRelativity

     

    معرفی کتاب

    مسخ ( فراتتس کافکا)

     ترجمه : فرزانه طاهری (و صادق هدایت)

       نشر :  نیلوفر

      درجه کیفی : الف

    ولادیمیر ناباکوف در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی 'مسخ' کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است.

    گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوسهای هولناک، چون از خواب بیدار می‌شود، به صورت حشره‌ای غول‌آسا در آمده است، بی‌آنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانی‌اش را تغییر داده باشد. چون به انزجاری که در اطرافیان برمی‌انگیزد پی می‌برد، کارش به جایی می‌رسد که برای رهای از نگاه پدر و مادر و خواهرش زیر تخت خود خانه می‌کند. او دیگر از زباله غذا می‌خورد و به کثافت علاقه‌مند می‌شود و از نور می‌گریزد. همه از او گریزان‌اند و از داشتن چنین حشره کریهی در خانه شرم دارند. تنها پیرزن خدمتکار، که در اصل روستایی است، همچنان به او می‌رسد، گویی هیچ روی نداده است و ....

    براستی عشق و انسانیت چیست؟؟؟

    حتما این کتاب را بخوانید....